ادبیات ایران |
قطعه های ادبی بزارگان ایران |
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم چو گلدان خالى لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم گواهى بخواهید، اینک گواه همین زخم هایى که نشمرده ایم! دلى سر بلند و سرى سر به زیر از این دست عمرى به سر برده ایم
قيصر امين پور +نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:50 توسط ناهید | وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي **
------------------------------------------------------------------------------------------------- **شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست +نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:23 توسط ناهید |
لذت هستی را کودکی با خود برد بعد از آن آسایش خفت و در بستر مرد همه شوقم این بود از درخت کج همسایه هلوئی بکنم یا که خود را از بام روی انباشته برفی فکنم چه سرور پاکی! مثل بازی دردشت مثل دیدار طلوع مثل بوئیدن یاسی درشب صف به صف چلچله ها لب پاشورهء حوض دستهء شاپرک ها روی برگ گل سرخ شادی بلبل مست روی هر شاخ درخت خنده میزد همه جا به رخ غنچهء بخت چه سرور پاکی!
همه دردم این بود؛ که چرا گالشم از گالش همبازی من زبرتر است که چرا خانهء پرداخته از بالش من اندکی از دگری خردتر است چه غم شیرینی! مثل بیداری شب مثل سوزاندن عشق مثل فریاد پدر چه غم شیرینی!
من چه میدانستم زندگی رنگ و ریائی دارد من چه میدانستم،که بهار یک عشق خالی از پول خزان می گردد. من چه می دانستم که به یک نَه گفتن سیل خون از بدن شهر روان می گردد
دیگر آن غنچهء زیبای صداقت پژمرد دیگر آن چلچله از حوض کسی آب نخورد دل من غمگین است به کجا باید رفت؟ به چه کس باید گفت؟ ده آباد کجاست؟ که زمینش پر بار مردمانش هشیار سفر ه هایش پر نان چشمه هایش جوشان آهوانش آزاد باغ هایش پر آواز قناری باشد.
به کجا باید رفت که در آن؛ صحبت از « ما» باشد سخن از شستن غم؛ از همه دلها باشد دلم از دوری پرواز پرستو افسرد گلم از مردن همدردی مردم پژمرد
چه کسی می آید؟ چه کسی دست مرا می گیرد؟ که مرا تا حرم سبز خدا خواهد برد؟
عمید رضا مشایخی www.amidmashayekhi. blogfa.com +نوشته شده دردوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:34 توسط ناهید | باید تورو پیدا کنم +نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:30 توسط ناهید | شريعتي :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم +نوشته شده درجمعه سوم آبان 1387ساعت 14:33 توسط ناهید | | دوستانی که میخوان از آپ شدن وبلاگ با خبر بشن این ایدی رو اد کنند پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 پيوندها هک و دانلود نرم افزار انتظار سبز پرسش سبز کهن دیارا مام میهن پرواز مهتاب دانلود عکس.... حرف دل مجتبی ایالات مرکزی خنده روانشناسی شعر جک داریوش کمانی باورهای استوار هرچی فکرشو بکنی در بازار سیاه پیدا میشه راه بی پایان رپ کرمانشاه (سروش) طراح قالب آرش پارسا پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |