تبليغاتX
:: ادبیات ایران ::

ادبیات ایران

قطعه های ادبی بزارگان ایران



زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو
 
درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو
 
پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است
 
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه
 
واويلاست وهنوز هم كارهات مانده  است . يكي از مهمان ها كه الان
 
مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى
 
پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى
 
پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور    
 
گل و ميوه  و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و
 
شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و
 
خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر
 
پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را
 
رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش
 
كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش
 
كن درست بشنا سي اش،  درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان
 
است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر
 
و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره
 
و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و
 
دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست  كنى، فرصت كم است
 
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
 
چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم
 
كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.  
 
( دكتر شريعتي )
 
+نوشته شده درجمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 15:24 توسط ناهید |

مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود!
مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه
به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و
سخت دوست داشتن ديگري نيست .
پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته
خواهان نو شدن است و دگرگون شدن

تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق
چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و

عشق همچنان عشق بماند

 

                                                              دکتر شریعتی

+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:26 توسط ناهید |

سلام

خواهش می کنم بخاطر گذاشتن این شعر به من خورده نگرید

چون من عاشق مولوی واشعارش هستم پس بعد از چند پست دوست دارم یکی از اشعار مولوی رو بنویسم

درد شمس الدین بود سرمایه درمان ماآن خیال جان فزای بخت ساز بی​نظیردر رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمانصد هزاران همچو ما در حسن او حیران شودخوش خوش اندر بحر بی​پایان او غوطی خوردشکر ایزد را که جمله چشمه حیوان​هاشرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیاردیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل راپس برآرد نیش خونی کز سرش خون می​چکددر دهان عقل ریزد خون او را بردوامتا بشاید خدمت مخدوم جان​ها شمس دینتا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیبشکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد بی سر و سامان عشقش بود سامان ماهم امیر مجلس و هم ساقی گردان ماگشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ماکاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ماتا ابدهای ابد خود این سر و پایان ماتیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ماپیش چشم مست مخمور خوش جانان ماناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ماپس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ماتا رهاند روح را از دام و از دستان ماآن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ماتا ببیند حال اولیان و آخریان ماکز زمینش می​بروید نرگس و ریحان ما

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:7 توسط ناهید |

من اكنون احساس مي كنم،

بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.

و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.

و خود را مي نگرم.

و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،

اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،

و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر

كه تو اين جا چه مي كني؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس مي كنم،

كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.

همين و همين.

ارديبهشت 49

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:8 توسط ناهید |

انسان موجود خاصی است از پست ترین موجودات عالم خلق شده .

از خاک آفریده شده (خاک مظهر پستی است) ،

از گِل از حِمِاً مَسنون(گِل بوی ناک: لجن) ،

از صَلصال کَالفَخّار یعنی گل رسوبی خشک شده.

آدم از این آفریده شده از ماده ایکه میل به رسوب دارد ، مایل به ته نشین شدن؛ این لجن متعفن ته نشین شده ظرفِ روح خدا می شود.

بنابر این آدم مساویست با لجن به اضافه روح خدا.

روح خدا به چه معنا است؟

به معنای عالیترین و برترین ذات قابل تصور در همه وجود.

پس انسان ، هرمن ، هر فرد انسانی ، عبارت است از یک انتخاب یک تردید میان یک قطب لجنی و یک قطب روح خدایی.

فاصله یک بُعد انسان تا دیگر بعدش از منهای بی نهایت است تا به اضافه بی نهایت.

این فاصله عظیم مسیری است که انسان باید همواره طی کند.

انسان یک مهاجر دائمی است ، از لجن تا خداوند.

و کلام انٌا لله و اِنٌا اِلَیهِ راجِعون به این معناست که آدمی از منهای بی نهایت و پست ترین و پایین ترین وجود مادی باید صعود کند تا آخرین پله وجود ممکن در هستی.

و این فاصله که فاصله ای بی نهایت است و تکامل دائمی انسان را بیان می کند اسمش مذهب است و دین.

بنابر این رسالت و ماموریت سنگین انسان ، طی کردن این راه عظیم است از لجن تا خدا.

«دکتر علی شریعتی»

( میعاد با ابراهیم ، ص 211)

+نوشته شده درچهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:36 توسط ناهید |

دوست داشتم در ضمن سفرهاي تهرانم سري به شما بزنم و چند روزي هم آب به آب شوم و هم آدم به آدم و از اين محيط مسموم و خستگي آور در سخنراني كه دارم بياسايم و از ديدارتان حظي ببرم اما نميشد.بالاخره هم نشد كه فرصت نبود و اگر هم بود چنان هجوم مي آوردند و مرا به خود مشغول مي كردند كه مجال سر شانه كردن نداشتم و اين است كه موهايم همچنان آشفته و پت شده و شلوغ مانده!

اميدوارم امسال سال موفقيت تو زري عزيز باشد و زحمات بسيار تو...به ثمر رسد.و تورا دانشجوي دانشكده ببينم و دانشكده هم در ايران ساختماني است كه در ورودي اش تنگ و بسته و صدها قفل و زنجير دارد و خروجيش اصلا در ندارد.ديواري بوده كه خراب شده است.

برعكس دانشكده هاي حسابي است كه در ورودش باز است و در خروجيش سخت و به صدقفل بسته.دانشجو وقتي بخواهد درس بخواند براي آنكه اجازه ي شروع به تحصيل بگيرد بايد بخواند و كار كند و رنج ببرد و وقتي اجازه ي ورود به تحصيل را گرفت ديگر كاري ندارد.

آبان ماه 1349

+نوشته شده درچهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:26 توسط ناهید |

روز به نیمه رسیده بود. سایه ها کوتاه شده بود و جایی نبود برای آرمیدن و دوری از تیزی آفتاب ظهر. در بازار زرکوبان قونیه صدایی نبود مگر صدای کوبیدن بر زر... صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. گروهی از اهل حق از میان بازار می گذشتند. صلاح الدین زرکوب از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق...

مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...

جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. زرکوبان از کوبیدن بازایستادند... صلاح الدین زرکوب به کارگران دستور داد: بکوبید... ملالی از خراب شدن زرها نیست... بکوبید تا آن هنگام که مولانا با صدای کوبیدن شما می رقصد... کارگران صلاح الدین کوبیدند...
تق تق تتق تق

مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود...

مریدی دف بدست گرفت و نواخت... صلاح الدین از زمین برخواست. به میان یاران رفت و رقص را آغاز کرد. مولانا می چرخید. صلاح الدین می چرخید. بازار می چرخید و صدای حی الله از دهانها بیرون می ریخت... پایکوبی ادامه داشت و صدای زرکوبان بازار قونیه همراه نوای دف، سماع کنندگان را به شور وا می داشت. سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. زرکوبان ماندند و زرهای پاره و سکوت...

***

مولانا تیرگی های عصر خویش را می دید. او خود گریزان از حمله مغول فاصله طولانی بلخ تا قونیه را در کودکی پیموده بود و اینک در هیاهوی قرون وسطی شاهد آشوب های اروپاییان بود. بدین ترتیب مولانا در حد فاصل شرق و غرب، در قونیه، شهر پر نوری که میلی به ترک آن نداشت، تصمیم گرفت تا با پناه بردن به شعر و عرفان و سماع، خود را از تیرگی های جهان آن روز برهاند. شمس تبریزی رفته بود، صلاح الدین زرکوب مرده بود و حسام الدین چلبی مریض بود... مولانا حال و روز خوبی نداشت... یاد آر ز شمع مرده... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را...
...

 

مولانا با مریدان خود می رفت. مولانای جوان، اینک سرآمد عالمان شهر شده بود. مولانای زاهد و پارسا اینک از پیش می رفت و مریدان از پس ِ او می آمدند. ناگهان مردی از راه رسید. موی سرش پریشان بود و لباس هایش نامرتب. نزد مولانا رسید و ایستاد. چشمانش برق می زد. پرسید: سوالی دارم ای شیخ! مولانا به چشم تحقیر نگاهش کرد و گفت: بپرس...
شمس پرسید: ای شیخ! پیامبر اسلام در زهد و تقوا پیش بود یا بایزید بسطامی؟!!
مولانا گفت: سوال بیهوده ای پرسیدی... پیامبر اسلام!
شمس باز پرسید: پس چرا پیامبر گفت: "خداوندا ما تو را آنگونه که باید نشناختیم" و بایزید گفت: "خداوندا! شان و منزلت من چقدر بالاست!"...

بحث بالا گرفت. مریدان اطاقی حاضر کردند برای بحث و مجادله مولانا با شمس تبریزی. در هنگام ورود مولانا وارد شد و شمس از پشتش به درون اطاق رفت. بحث و گفتگو چند روزی طول کشید.عاقبت در اطاق گشوده شد. شمس خارج شد و مولانا به دنبال او سر افکنده راه افتاد. هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...
قیل و قال کافیست ای شیخ قونیه. اینک تویی رو در روی حق! آداب و ترتیب عبادت را فراموش کن!!
راهیست پیش روی تو، بس عالی و نورانی ... ... سماع... سماع ِ راست... آن گونه که فقط متصلان به حق را شایسته است... همراه با نوای دف... رِباب هم اگر باشد که دیگر چیزی کم و کسر نخواهد بود... همین امشب آغاز می کنیم...

مجلس سماع آغاز شد. شمس بود و مولانا، معشوق و عاشق، حسام الدین جوان هم بود و صلاح الدین پیر هم... مریدی دف به دست گرفت. نواخت. زنجیر های دف به هم می خورد و از صدای شور انگیزش هر کس به پا می خواست... دست ها را به سوی آسمان می گرفت و می چرخید...

مولانا پای می کوفت. کلمات ناخودآگاه بر دهانش جاری می شد. عرق می ریخت. مرید دیگری آنچه مولانا می گفت می نوشت... مولانا هماواز با دف می خواند... آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن... راز نهان دار و خَمُش ور خمشی ننگ بود... آنچه جگر سوز بود باز جگر سازه شود...

شمس رفته بود. ناپدید از نظر ها... اسمش بر زبان ها جاری بود که چگونه مولانا را از خود بی خود کرده است و اکنون دیگر در قونیه نسیت... مولانا در فراق معشوقش می گریست و می سرود... بنمای رخ...

چه زود گذشته بود!... چه زود گذشته بود دوران همنشینی با شمس تبریز و اکنون شمس بی خداحافظی رفته بود. همچون صاعقه ای آسمان قونیه را روشن کرده بود... نادیدنی ها را به مولانا نمایانده بود و حالا رفته بود. دری بزرگ پیش روی مولانا گشوده شده بود. پس از جستجوی بی منتها، مولانا عادت همیشگی را پیش گرفت. مجالس سماع ادامه یافت. مولانا به شور و حال می رسید و ترانه می سرود و این راهی بود که مولانا یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد. حتی اگر شمس هم نبود...

مرید و یار مولانا این روزها صلاح الدین زرکوب بود. زرکوب پیر قونیه برای مولانا تجسم شمس بود. چرا که تصویر مجالس سماع را پیش روی مولانا زنده می کرد. آنگاه که زرکوب قونیه بی خبر از حال خویش می رقصید و پای می کوفت...

صلاح الدین سعی می کرد با برگزاری مراسم سماع راست یاد شمس را زنده نگاه دارد. چراغی روشن شده بود و نباید خاموش می شد... صلاح الدین همچون شمعی می سوخت. آنگاه که از کهولت سن در عذاب بود باز هم مجالس سماع را ترک نمی گفت. مولانا را تنها نمی گذاشت.
بمیرید... بمیرید... در این عشق بمیرید... در این عشق چو مردید همه روح پذیرید... که این نفس چو بند است و شما... همچو اسیرید...

نیست شدن شمس اگر کمر مولانا را شکست، مرگ صلاح الدین زرکوب مولانا را نالان و ناتوان بر زمین نشاند... آن گونه که دیگر تاب و توان برخواستن در خود نمی دید. مولانا ماند و جسمی بی رمق... وقت آن بود که حسام الدین جوان دست مراد خویش را بگیرد. از زمین بلندش کند و در پیچ و خم تاریخ به پیشش ببرد... قصه مثنوی...
- عجب روز گرمی است... آه... آن که از دور می آید مولانا نیست؟
- بله اتفاقاً شخص مولاناست... با شما موافقم که هوا بسیار گرم شده است...
- می بینید حضرت والا! آن هم حسام الدین چلبی است... گویی عاشق به معشوق رسیده است... ببینید چگونه به سمت هم می دوند!!
- بله... بله... گرمای عشقشان باعث شده تا گرمای هوا را فراموش کنند...

***

- پیر ِ مراد خویش را می بینم. وقت بر شما خوش باد حضرت مولانا!
- مشام دل انگیزی دارد نفس تو ای حسام الدین... چه حال ... چه احوال...؟
- شکر حضرت مولانا... زنده ایم و نفس می کشیم... مطلبی دارم ... اینک عرض می کنم...
مولانا دستی به ریش جو گندمی اش کشید و گوش داد...
- همه بزرگان و عارفان و سالکان طریق حق در بیان معارف الهی و مکسوبات خویش در راه اتصال و شوق، طریقه شعر و تمثیل پیش گرفته اند... هر یک مثنویی ساز کرده اند و به بیان دریافت هایشان در لحظه های وصل و هجران پرداخته اند... بد نیست شما هم به پرداخت مثنوی مشغول شوید... کاریست بس بزرگ...

حسام الدین به چشم های مولانا خیره شد. مولانا دست به میان عبایش برد و تکه کاغذی بیرون کشید. به دست حسام الدین داد و گفت: برای شروع خوب است؟...
حسام الدین خواند: بشنو از نی چون حکایت می کند... از جدایی ها شکایت می کند...

مولانای بریده از نیستان حق در جستجوی راه بازگشت، یک عمر درد هجران کشیده بود. این گونه بود که مثنوی اش با نی نامه آغاز شد. سینه سوخته اش از فراق حق تاب سکوت نیاورد و با اشاره حسام الدین شروع به نواختن کرد. سوزناک همچون نی...

به اهتمام حسام الدین چلبی مجالس مثنوی بر پا می شد... مولانا می نشست و یاران بر گردش جمع می شدند. پیر قونیه به طریقه تمثیل، حکایات را در قالب شعر باز می گفت، یاران می شنیدند و حسام الدین به دست خود املا می کرد... به این ترتیب از پس هر دوسال تلاش و تالیف دفتری از مثنوی کامل می شد...
هشت سال و اندی گذشت...
پیر و نالان نشسته ام بر سر کوی... دیگر توان راه رفتنم نیست... روحم اما آنقدر بزرگ است که به اشاره ای از این سر عالم به سویی دیگر می جهم... پرواز می کنم... متعالی می شوم... عروج می کنم... عروج...

گوشه چشم مولانا خیس شده بود. در بستر آرمیده بود و از تب می سوخت. حسام الدین با گوشه عبایش عرق پیشانی مولانا را گرفت...
ان شاء الله بهبود حالتان حاصل خواهد شد... دوباره مجالس مثنوی برپا می شود. یاران و مریدان مشتاق اند...
- دیگر در توانم نیست حسام الدین... تو خود خوب می دانی که مثنوی بی پایان است... تا ناکجا آباد به پیش می رود و باز نمی ایستد... جسمم را دیگر توان همراهی با روح نیست... بگذار مثنوی در نیمه راه خویش بماند... هرکه را دری به روی حق باشد، خود مثنوی را تا به پایان خواهد خواند... آری خواهد خواند...

حسام الدین روی از صورت مولانا برگرفت. قونیه تاریک تر از همیشه بود. باد می وزید و برگ های پاییزی را به هر سو می کشاند... مولانای روم می خواست قونیه را ترک کند... هنگامه سماع پایانی بود تا مولانا برقصد و رباب بنوازد و رخت از جهان برگیرد...
آرام در گوش حسام الدین گفت: رو سر بنه به بالین... تنها مرا رها کن... ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن... در میان نورهای پر تلالو غروب... پیرمردی با لباس های سفید در میان آسمان قونیه می رقصید...

+نوشته شده درپنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 19:47 توسط ناهید |

شمس تبریزی کیست، که اینچنین مولانا را آشفته و "بیدل‌ودستار" می‌نماید؟ و مولوی را برآن می‌دارد که دیوان شعری بسیار با ارزش و فاخر به نام شمس بسُراید و به وی تقدیم کند( دیوان شمس تبریزی). در واقع ما شمس تبریزی را بیشتر از طریق مولانا و از پنجرهٔ سروده‌ها و غزل‌های شوریدهٔ وی است که می‌شناسیم. در باره شمس تبریزی اطلاعات و آگاهی فراوانی در دست نیست، بیشتر آنچه که در مورد او در دسترس است به افسانه و غُلو آلوده شده است. اما آنچه که روشن است اثری است که شمس بر مولوی می‌گذارد و زندگی [مولوی را مملو از عشق، عرفان و وارستگی می‌نماید و او همچون صوفی صاف شده‌ایی تولدی دیگر می‌یابد. شمس تبریزی آنچنان زیربنای اندیشه‌ی مولوی را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، که او را تا پایان زندگی مست و سرگشته و دیوانه می‌کند. من مست و تو دیوانه، ما را که‌ برد خانه

اما در باب آشنایی و سرگشتگی مولوی به شمس، داستان‌ها و قصه‌های فراوانی گفته شده‌است، که به احتمال نزدیک به یقین بیشتر افسانه و غیره واقعی هستند. شخصیت واقعی شمس تبریزی هم مانند منصور حلاج و دیگر بزرگان در هاله‌ای از افسانه‌ها و دریایی از کرامات گوناگون پنهان شده و همچنین گَرد زمان و کمبود یا نبود اطلاعات و آگاهی کافی پیرامون آنان، شکلی جادویی به شخصیت و زندگی این افراد داده است! آیا می‌توان از شمس سخن گفت، بدون اینکه به مولانا اشاره‌ای کرد؟ همچنین به گونه‌ی دیگر هرگاه از مولانا سخن می‌گوییم، نام شمس تبریز ناخودآگاه بر زبان می‌رود! این بدان معنی ست که این دو به گونه‌ی باور نکردنی و غریبی درهم آمیخته شده‌اند.

عبدالکریم سروش در مورد برخورد شمس و مولوی می‌گوید: خود مولوی وقتی که شرح اولین ملاقاتش با شمس را بیان می کند (البته بدون نام بردن شمس) از زبان شمس می گوید که:

تو شمع شدی قبله این جمع شدی، و من به او گفتم :

شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

در حقیقت شمس او را ملامت کرده بود که آقایی، رهبری، سروری، شیخی، پیشی، همه کاره ای، مداحان و مریدان بدنبالت هستند چگونه می توانی حرکت کنی، اینها را بریز تا سبک شوی بتوانی پرواز کنی

 

+نوشته شده درپنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 19:37 توسط ناهید |

اگر يك عمر فلسفيدن و علميدن و منطقيدن و خياليدن و لفظيدن ريشه ي جانت را نخشكانده باشد، فكر و خيال و كلام، از درون تورا نپوسانده باشد، اگر يك ريشه ي زنده، يك ذره جوهر حيات و يك قطره شيره زندگي در تو مانده باشد، جوانه مي زني، مي رويي، رشد و نمو مي كني، به برگ و بار مي نشيني و سايه و ثمر
مي دهي.
باغبانت مهربان و ماهر است.هوشيار و صبور است.او بركت خاك است و مهر زمين و مهرباني بهار و نوازش باران و عشق آفتاب.
ناز انگشت هاي بارون او
باغت مي كنه،
ميون جنگلا
طاقت مي كنه.

با مخاطب هاي آشنا صفحه ي 272  
 
+نوشته شده دردوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:43 توسط ناهید |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري

نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در

سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

+نوشته شده درشنبه چهارم فروردین 1386ساعت 13:45 توسط ناهید |

 

حسينية ارشاد, 29/3/81

 بمناسبت 25 مين سالگرد شهادت دکتر شريعتی

   دوستان!

 باور كنيد براي من, صحبت‌كردن, از پشت اين تريبون و از شريعتي, بي‌شباهت به جان‌كندن نيست. صحبت‌كردن: چرا كه ما سال‌هاست به صداي بلند در ملأ عام و به زبان پدري سخني نگفته‌ايم و پچ‌پچ‌كردن طبيعت ثانوي ما شده است. از اين تريبون: چرا كه سال‌ها خاموش است, پس از آن‌كه سال‌ها گفت‌وگو داشته است و از شريعتي به‌رغم زمان و زمانه با ما حرف مي‌زند و مدام ما را در برابر خود مي‌نشاند؛ با طنزي در نگاه و لبخندي بر گوشة لب.

   مشكل ديگر من اين است كه فرزند پدرم نيز هستم و از آنجا كه رسم اين است كه همة آقازاده‌ها پيروان راه پدرانشان نيز باشند, هر چه گفته شود به حساب همين رسم گذاشته مي‌شود. اگرچه مي‌دانيم كه پيروي از رسوم, رسم پدر من نبوده است. در اين تنگنايي كه هم بايد معقول بود و هم حرف حساب داشت, هم خوب حرف زد و هم حرف خوب, تنها تمهيدي كه به ذهنم رسيد اين بود كه از شما بخواهم نسبت مرا با شريعتي فراموش كنيد, هم دست و پاي من بازتر خواهد بود و هم اغماض شما بيشتر.

   شريعتي متفكري مسئله‌ساز بود: براي خود, براي ما و براي ديگران.

  مسئله‌ساز براي خود, چرا كه قالب‌ناپذير بود,‌ ناراضي از آنچه كه هست و در جست‌وجوي مدام, براي دستيابي به حقيقت فرّار به آنچه كه بايد باشد. دررفت‌وآمدي نفس‌گير ميان نيازهاي انساني خود و مقتضيات زمانه‌اش, ميان ?موقعيت اجتماعي? خود و ?وضعيت انساني?‌اش, ميان عشق به مردم و دغدغة خويشتن خويش.

  مسئله‌ساز بود براي ما؛ چرا كه ما را به چالش بي‌وقفه با خود, با محيط پيرامون خود, قدرت‌هاي حاكم و عرف غالب دعوت مي‌كرد. از ما مي‌‌خواست كه ثنويت الگوهاي موجود را نپذيريم, ?براي اين‌كه گرفتار هيچ ديكتاتوري نشويم, بخوانيم و بخوانيم‌و‌بخوانيم.? همة پيش‌فرض‌هاي سنتي ـ تاريخي را به نقّادي بكشانيم و با سلاح شناخت و نقد به سراغ تجارب بشري برويم و اين چنين طرّاح سرنوشت خود شويم.

   و مسئله‌ساز بود براي ديگران؛ چرا كه دكان‌هاي بسياري را تخته كرد.

  و امّا, شريعتي متفكّري مسئله‌ساز هست. ماند.

  چرا كه خود را همواره در معرض بدفهمي قرار مي‌دهد. در اين تلاش براي يافتن راهي ديگر, آشتي‌ دنياهاي به ظاهر ناممكن. اين ساحت‌هاي متكثري كه در او به يگانگي رسيدند, دوستان و دشمناني پيدا مي‌كند كه به او بي‌شباهت‌اند, هم در دوستي و هم در مخالفتشان.

   و مسئله‌ساز است براي ما؛ چرا كه به ما مي‌گويد همة نهادهاي سنتيِ اقتدار را به كناري بگذاريم و فريب استحمار كهن و نو را نخوريم. مذهب تاريخي را نپذيريم, غرب محقق را نقد كنيم, ديكتاتوري را به‌نام آزادي برنتابيم, دموكراسي منهاي عدالت‌اجتماعي را نخواهيم, ايمان بياوريم پس از شناخت, آزاد باشيم اما مسئول, به استقبال دنياهاي جديد برويم, امّا ريشه‌هايمان را فراموش نكنيم.

   و بالاخره شريعتي متفكري مسئله‌ساز است براي ديگران, چرا كه كلامش, دعوتِ مدام است به تغيير. تزريق نارضايتي است. نقد گفتمان غالب است, ايجاد احساس مسئوليت است و درنتيجه دردسرساز.

   به همة اين دلايل, شريعتي در كانون اصلي چالش‌هاي نظري و كشمكش‌هاي اجتماعي سه‌دهة اخير باقي مي‌ماند, بي‌آن‌كه متولي و وكيل مدافعي داشته باشد. انديشة شريعتي, انديشه‌اي است معطوفِ به زندگي, به همة ساحت‌هاي آن, به انسانِ گوشت و پوست و استخوان‌دار و نيز انسان شرقي مسلمان ايراني. اين است كه ما به‌رغم تغيير و تحولات اجتماعي, فرهنگي و سياسي بسيار, او را در سر هر بزنگاهي بر سر راه خود مي‌بينيم.

   شريعتي چنانچه خود مي‌گفت, طراح پروژه است: ?پروتستانتيسم اسلامي?, چرا چنين پروژه‌اي؟! خود مي‌گويد: ?تا همچنان‌كه پروتستانتيسم مسيحي, اروپاي قرون وسطي را منفجر كرد و همة عوامل انحطاطي كه به‌نام مذهب, انديشه و سرنوشت جامعه را متوقف, منجمد و سركوب نموده بود, بتواند فوراني از انديشه و حركت تازه به جامعه ببخشد تا روح تقليدي و تخديري و تمكين به مذهب فعلي توده را به روح اجتهادي, تهاجمي, اعتراضي و انتقادي بدل كند. تا سلاح مذهب را از دست عواملي كه به دروغ با اين سلاح, مسلح شده‌اند تا قدرت خودشان را اعمال كنند و يا از آن دفاع نمايند, بگيرد. تا بدين‌وسيله جامعه بتواند با تكيه بر فرهنگ اصيل خويش به تجديد ولادت و احياي شخصيتِ فرهنگي خويش بپردازد و هويت انساني خود و شناسانة تاريخي و اجتماعي خود را در برابر هجوم غربي مشخص سازد.? (مجموعة آثار ?چه بايد كرد؟? ص 259)

  و امّا تحقق اين پروژه چگونه ميسّر است؟ و بر چه مؤلفه‌هايي استوار؟

   مؤلفة اول: فهم و شناخت زمانِ تاريخي ـ اجتماعي جامعه است. شريعتي پروژة خود را در ارتباطي دوسويه ميان آنچه كه مي‌انديشد و آنچه در جهان و جامعه رخ مي‌‌دهد تعريف مي‌كند. نقطة حركت او, امر واقع است, نه مباحث انتزاعي مجرد. نقطه حركت او جامعه‌اي است كه به تعبير او در پايان قرون وسطي قرار دارد و براي خروج از آن به ضرورت اصلاح ديني مي‌رسد و در پرتو همين روش از درغلتيدن در انديشه‌هاي مجرّد و كاذب, تقليل واقعيت متكثر به يك الگو و پوشاندن لباس كوتاهِ نظريه بر قامت بلند واقعيت مصون مي‌‌ماند.

   مؤلفة دوم: بازانديشي نقّادانه و پوياي منابع سنتي معرفت ديني است. از جاكندن سنن ديني و باورهاي تاريخي و بازسازي آنها با تكيه بر دو عنصر علم و زمان؛ علمي كه از تحكّم‌هاي متوليّان رسمي دين آزاد گشته و زندانيِ صنعت و سرمايه‌داري نيز نشده باشد؛ علمي كه معطوف به ‌آينده, حركت و تغيير است, ريسك را مي‌پذيرد و به جنگ تعيّنات سنتي مي‌رود, امّا اين تواضع را نيز دارد كه دست از ادعاي كنترل جهان و خودبسندگي برداشته باشد.

   مؤلفة سوم: نگاهي نقّاد و گزينشي و مستقل به تجربه و منابع معرفتي غرب به‌منظور شناخت الگوهاي متنوع رشد و انتخاب آگاهانة مدل جديد براي سامان‌بخشي به نظم و مناسبات اجتماعي است. در اين موازنة منفي, ميان سنت و مدرنيته, ميان گذشته و ارمغان‌هاي غير است كه شريعتي تعادل انديشه‌اش را حفظ مي‌كند. در اين دعوت به اتخاذ نگاه انتقادي و بازانديشانه نسبت به اصول و به تجارب, ما را به مواجهه‌اي آزاد با آينده‌اي پرمخاطره مي‌كشاند و ازسوي ديگر براي اين كشف و شهود, خط سير راهنمايي نيز قائل مي‌شود.

   مؤلفة چهارم: درنهايت, معرفي انساني خودآگاه و جهان‌آگاه است؛ انساني كه بر دو شاه‌بال عقل و عشق, آگاهي و تعصّب, آزادي و ايمان, خود و ديگري, من و اجتماع, هجرت انسان از ?هست? به‌سوي ?بايد باشد?, را تضمين مي‌كند. خود مي‌گويد: ?ارائة انسان و جامعة آرماني نه از طريق ارائة استاندارد؛ چرا كه انسان يا جامعه آرمان‌گرا و رونده به‌سوي نمونه‌هاي متعالي و مثالي خويش, همواره در مسير خود, ضابطه‌ها و قالب‌هاي ثابت را فرومي‌ريزد و مي‌شكند. جامعه و انسان آرماني, جاذبه‌اي است كه جهت حركت را تعيين مي‌كند و نه شكل ثبوت را.? (مجموعة آثار 16, ص 34)

 شريعتي در طرح‌اندازي نظري خويش, در گفت‌وگوي مدام با انديشه‌ها, مكاتب و الگوهاي ديگر است. از ?چه‌چيز نيست? آغاز مي‌كند تا بگويد ?چه چيز هست.? مرزهاي انديشة خود را مدام در مقام مقايسه تعيين مي‌كند. افق ديد را تا آنجا كه در توان دارد مي‌گشايد تا امكان انتخاب را براي مخاطب وسيع ساخته و با ارتقاي سطح آگاهي‌اش از او دعوت مي‌كند تا كلام او را گوش كند. درنتيجه از همان اوّل, ابزار نقد خود را در اختيار شنونده قرار داده و درنهايت جايگاه فكر خود را در اين افقِ گشوده نشان مي‌دهد. از همين رو انديشه‌اي دارد موّاج, با مرزهايي نه تعيين‌شده يك‌بار براي هميشه, انديشه‌اي در جست‌وجوي مدام آگاهي. رويكرد ايدئولوژي به مذهب نيز در دعوت شريعتي, رويكرد سياه و سفيد نيست. رنگين‌كمان است, قالب نيست, كشف و شهود بي‌وقفة ممكن‌هاست, ?نه شكل بودن, نه‌بودني بي‌شكل.? ادامة غريزه در انسان است و حركت خودآگاه به سمت تكامل و به‌سوي شدن.

  امّا مسئوليت تحقق اين پروژه از ديد شريعتي به‌عهدة چه كسي است؟ چنانچه خود مي‌گويد به عهدة روشنفكران مذهبي است كه پيامبران عصر غيبت‌اند.

   روشنفكر مذهبي كسي است كه نسبت به وضع انساني خويش در زمان و مكان آگاهي دارد, توجيه‌كنندة وضع موجود نيست, آگاهي‌بخش و دعوت‌كننده است. رسالتش رهبري سياسي نيست, بلكه خودآگاهي دادن به متن جامعه است و امّا چرا مذهبي؟ مذهبي است يعني خودآگاه, داراي علم حضوري نسبت به خويشتن خويش, چشم‌دوختن در اعماق وجود. ?آنجا كه عشق از آن سر مي‌زند و نيز هنر و نيز خير و نيز ايثار؛ همان چيزي‌كه عقل نمي‌‌تواند بفهمد.? بنابراين روشنفكر مذهبي در نگاه شريعتي دو وجه دارد؛ اول خودآگاهي و دوم آگاهيِ اجتماعي و با تكيه بر اين دو آگاهي به جنگ قاتلان آن مي‌رود. روشنفكران مذهبي, رهبران عصر غيبت‌اند. متوليان يا عالم ديني نيستند. وظيفة آنها آگاهي‌بخشي و دادن خودآگاهي است. از همين‌رو رسالت تحقق پروژة اصلاح‌ديني برعهدة آنان است:

   اصلاح‌ديني انقلاب در اذهان دينداران, چرا كه نمي‌توان جامعة پيشرفته ساخت با تكيه بر افراد عقب‌مانده. نمي‌توان دين عقب‌مانده داشت و با راندن آن به خانه, جامعة نو ساخت. دين و دينداري را بايد به صحنه ‌آورد و در كشاكش منازعات اجتماعي و فرهنگي تسويه كرد. شريعتي اصلاح ديني را به يك پروژة‌ اجتماعي تبديل مي‌كند, نه به قصد ايجاد يك حكومت مذهبي؛ كه با آن مخالف است. چرا كه ?حكومت مذهبي, يعني حكومت روحانيون بر ملت... عمّال حكومت مذهبي در جامعة اسلامي وجود ندارد. در اسلام ميان مردم و خدا واسطه نيست. مفسّر رسمي و جانشين رسمي و شفيع و واسطة رسمي وجود ندارد, همه سربازند و در عين حال مبلّغ خلق و رابط با خالق و متفكّر منفرد و مستقل و مسئول اعمال و عقايد و مذهب خويش. اين است آن بُعد انديويدوآليستي و ليبراليزم انفرادي اسلام كه امريكا افتخار خود را در انتساب دروغين خود بدان مكتب مي‌داند, و اين است مبناي دموكراسي انساني, كه ‌آزادي فرد در برابر قدرت مركزيت جامعه تأمين مي‌شود...? مجموعة‌آثارصفحة206

  بنابراين شريعتي اصلاح ديني را به يك پروژة اجتماعي تبديل مي‌كند, نه به قصد ايجاد يك حكومت مذهبي, بلكه براي ساختن انساني آزاد, مختار و مؤمن. حال ببينيم كه اين دعوت مسئله‌ساز, اين پروژة آرماني, تا كجا و چگونه در جامعة ما پذيرفته شد و انعكاس يافت. جامعة روشنفكري زمانة ما از آن چه فهميد؟ مردم ما از آن در حافظه چه نگاه داشتند؟ جوانان ديروز كه برخي از اصحاب قدرت شدند و برخي قرباني آن, از اين ميراث چه برگرفته‌اند؟ جوانان امروز چه مي‌توانند برگرفت؟

  در اين سه دهه, سه نوع نقد و بررسي نسبت به افكار شريعتي انجام گرفته است. در دهة پنجاه, عمده‌ترين نقدي كه متوجه حركت شريعتي بود, بر محور تحليل او از مرحلة جنبش اجتماعي و اولويت‌هاي آن مي‌چرخيد. شريعتي اعتقاد داشت كه براي ايجاد حركت و سامان‌دهي جنبش اجتماعي بايد به سراغ علل عقب‌ماندگي‌هاي فرهنگي رفت و نهضتي آگاهي‌بخش و زيربنايي در پرتو انديشه‌اي پويا و بومي به راه انداخت. امپرياليسم و نوكر داخلي آن معلول است و درنتيجه هرگونه طرح‌اندازي انقلاب اجتماعي منهاي كار درازمدت فكري و فرهنگي قبل از آگاهي, فاجعه است. نيروهاي انقلابي و فعال سياسي آن زمان, تكية پررنگ شريعتي را بر كار فكري نشانة ضعف و انحراف و حتي همسويي با نظام مي‌دانستند و بهانه‌اي براي بي‌عملي, و از او مي‌خواستند كه حرف را كنار بگذارد و به عمل دعوت كند. جريان‌هاي مذهبي, استحمارستيزي شريعتي را به‌جاي استعمارستيزي عَلَم كردند و برخي براي حذف او تا همكاري با نوكر داخلي همان امپرياليسم پيش رفتند. شريعتي با طرح اصلاح ديني و تصفية منابع فرهنگي به ستيز با سنّت و متوليان رسمي آن برخاسته بود و درنتيجه آماج حملاتي از اين سمت‌وسو نيز شد. پروژة اصلاح ديني او همسويي با سياست مدرنيزاسيون شاه قلمداد گشت و اتهام او فراموشي دشمن مشترك و پرداختن به دوست, ايجاد شكاف در صفوف متحد مبارزه با نظام حاكم بود. بنابراين انتقاد به شريعتي در اين دوره؛ انقلابي نبودن از يك‌سو و دينداري التقاطي او بود؛ دينداري‌اي كه در ستيز با سنت و همسو با سياست شاهنشاهي فهميده مي‌شد.

  دهة شصت, انتقادها و گاه خصومت‌ها سمت و سويي ديگر گرفت. پيام شريعتي خلاصه مي‌شد در ايجاد شور و نه شعور, ايجاد انقلاب و نه انديشه, تخريب و نه سازندگي, پيام شريعتي خلاصه مي‌شود در انقلاب حسيني و شهادت و اين‌همه ديگر به كاري نمي‌آمد. در اين نقد نگاه گزينش جامعه‌شناسانه به دين و صرفاً از اصالت فلسفي و مبناي ايماني و شرعي كافي برخوردار نبود, رويكرد ايدئولوژيك,‌ رويكرد عقلاني, سكولار و افسون‌زدا بود و از دين و دينداري, سنت و شرع چيزي به‌جا نمي‌گذاشت و به همين دليل در اين دهه هيچ حرف و سخني از شريعتي نيست و برگزاري مراسم گراميداشت او بيشتر به برگزاري مراسم تعزيه در عصر رضاشاهي مي‌مانست و فقط قليلي وفادار در اين سوي ديوار نام او را زمزمه مي‌كردند؛ پچ‌پچي و ذكري, بنابراين انتقاد او در اين دوره, انقلابي بودن و غرب‌زده بودن اوست.

  و امّا دهة هفتاد؛ در اين دهه با دگرديسي منتقدان ديروز, ما شاهد چرخش انتقادها نسبت به شريعتي هستيم. او كه تا ديروز اتهامش غرب‌زدگي, رويكرد عقلاني و افسون‌زدا به دين, نفي واسطه‌‌ها ميان  انسان و خدا, نقد نهاد رسمي مذهب,‌كم‌رنگ كردن سلطة سنت, نفي حكومت مذهبي, نشاندن روشنفكر ديني به‌جاي متوليان دين در عصر غيبت بود, اتهام اصلي‌‌اش مي‌شود غرب‌ستيزي, دعوت به انقلاب و درنتيجه خشونت‌گرا, نفي دموكراسي و اثبات نظام ولايي, ايدئولوژي درنتيجة بنيادگرا, تئوريسين بازگشتِ به خويش درنتيجه متشرّع. اين انتقادها عمدتاً ازسوي نسلي است كه از دهة پنجاه پابه‌پاي انقلاب و قدرت آمده است و در اين نقد و بررسي آثار شريعتي درحقيقت به نقد و بررسي تجربة فكري, اجتماعي خود مي‌پردازد. از اين‌روي, آشنايي با اين انتقادها, دريچه‌اي به سه دهة تاريخ دينداري, روشنفكري و تحولات اجتماعي و فرهنگي در ايران مي‌گشايد و درنتيجه بسيار خجسته و مبارك است, اما در اين نقد و بررسي, شريعتي باز هم ناشناخته مي‌ماند.

  آن نسل هنگامي كه انقلابي بود, شريعتي را غيرانقلابي مي‌ديد, غرب‌ستيز كه بود, شريعتي را غرب‌زده مي‌پنداشت, اصلاح‌طلب كه شد, شريعتي را يك شورشي انقلابي احساساتي معرفي كرد, غرب‌گرا كه شد, شريعتي را غرب‌ستيز ناميد. هنگامي كه متشرّع و بنيادگرا شد, شريعتي متفكّري التقاطي و سكولار بود, مدرن كه شد, شريعتي را بنيادگرا معرفي كرد. در اين رفت‌وآمد ميان تجربة خود و انديشة شريعتي, يك چيز روشن است و آن اين‌كه شريعتي پابه‌پاي جامعة خود زندگي كرده و به جلو آمده است.

  امّا نقدي كه مي‌توان بر اين نقدها زد اين است كه ميان انديشه‌هاي شريعتي و تجربة اجتماعي ـ  فكري انقلاب و تجربة قدرت در بيست‌سال اخير, اين هماني و همزاد پنداري صورت گرفته است؛ گاه عامدانه و مغرضانه و گاه از سرِ صدق. گاه ازسوي مشاركين در قدرت, گاه ازسوي مخالفان آن. اين است كه در بسياري از اوقات تسويه‌حساب با گذشتة خود, رنگ و بوي تسوية حساب با شريعتي را مي‌گيرد. در پيروي از شريعتي نيز ما شاهد چنين رويكرد گزينشي هستيم. جوان كه بوديم و انقلابي, در شريعتي يك انقلابي عمل‌گرا مي‌ديديم, از اصحاب قدرت كه شديم, شريعتي را تئوريسين امت و امامت و حكومت ولايي معرفي كرديم؛ تئوريسين بازگشت به خويش و آن را به حساب هويت‌گرايي بنيادگرايانه گرفتيم و امروز سرخورده از سياست, سرخورده از دين سياسي, سرخورده از دينداري كه ابزار حكومت مي‌شود, شريعتي را يك عارف رمانتيك هنرمند مي‌بينيم و نه بيش. راست است, اينها همه هست و اين همه شريعتي نيست. حديث ما و شريعتي, حديثِ فيل مولوي است. ما مجبوريم براي شناخت شريعتي به سراغ خود او برويم, نه به وجهي كه در نگاه‌هاي متكثّر و ‌آدم‌هاي متحوّل پيدا كرده است.

   گفتيم كه انديشة شريعتي, انديشة زندگي است, چندلايه و چندضلعي وچندساحتي است و نمي‌توان آن را به يك بُعد كاهش داد و از آن سخن گفت. دعوت او را به مذهب در پرتو خودآگاهي و جهان‌آگاهي بايد فهميد و اين است مرز او با بنيادگرايي. دعوت او را به مسئوليت اجتماعي و مبارزه در پرتو انديشه و تفكر بايد دريافت, اين است تفاوت او با راديكاليسم در روش. دعوت او را به آزادي در پرتو عشق به عدالت بايد شنيد و اين است مرز او با ليبراليزم. دعوت او را به آزادي و عدالت در پرتو عرفان بايد فهميد و اين است مرز او با مدرنيتة غربي. دعوت او را به عرفان در پرتو عشق به مردم بايد گرفت و اين است مرز او با زاهد.

  مي‌بينيم كه پيروي از او كار سخت و نفس‌گيري است, سطح توقعات او از ما زياد است. شريعتي در جست‌وجوي انسان كامل است, راه ديگر است, نه راه ميانه كه ميان‌مايگي است. اين است كه نمي‌توان پيرو شريعتي بود و بر ظلم به‌نام دين چشم بست. نمي‌توان پيرو شريعتي بود و بر فقر به‌نام آزاديخواهي چشم بست. نمي‌توان پيرو شريعتي بود و بر عقب‌ماندگي و جهل به‌نام هويت ملي چشم بست, نمي‌توان پيرو شريعتي بود و بر بي‌معنايي و تقليد به‌نام جهان مدرن چشم بست. شريعتي ما را آزاد, آگاه, عدالت‌طلب و اصيل مي‌خواهد و اين دعوتي است اتوپيايي, آرماني و به همين دليل به كار روزگار ما مي‌آيد. به كار اين روزگاري كه الگوها همه مندرس شده است, همة بت‌ها شكسته, همة وعده‌ها توخالي, همة بهشت‌ها جهنم, همة آرزوها يأس. نسلي ساخته دربه‌در؛ نسلي كه قرار بود مكتبي باشد, ديندار, انقلابي, نه‌شرقي نه غربي. امروز اين نسل, در جست‌وجوي راه گريز است؛ به هر جايي كه اينجا نيست و اما چرا اين نسل دربه‌در به سراغ شريعتي مي‌رود. پاسخ ما را شريعتي سي‌سال پيش داده است. ?من همة اميدم براي آينده اين ملت به همين‌هاست. همين بي‌قالب‌هاي آزاد و آگاه و تشنه, اينهايند كساني كه هنوز قدرت انقلاب را از دست نداده‌اند و اين بزرگ‌ترين سرماية آنان است و اينان روشنفكران بي‌قالب و تعيين‌نشده و تيپ‌هاي استاندارديزه و پيش‌بيني نشده‌اند.?

   شريعتي به اين روح‌هاي غيراستاندارد و پيش‌بيني نشده اعتماد كرد و اعتماد آنها را به‌دست آورد. اين است كه اگرچه شريعتي برگردن اين نسل حق دارد, اين نسل نيز به گردن او حق دارد, نسلي كه با سماجت در دوست‌داشتن او, نگذاشت كه  انديشه‌هايش به مرده ريگ تبديل شود. در مراجعة گسترده به ‌آثار او, به بزرگ‌ترها جسارت سخن گفتن دوباره از شريعتي را بخشيد و سياست‌مداران با اتكا بر آرا و آمار موضع مي‌گيرند, مجبور ساخت كه پس از دو دهه سكوت, بار ديگر به ياد شريعتي بيفتد. راستي چه كسي پيش‌بيني مي‌‌كرد كه اين كودكان دهة شصت, بيست‌سال بعد راه را براي طرح دوبارة شريعتي باز كنند؟ مي‌بينيم شريعتي سه‌نسل است كه دست از سرِ ما برنمي‌دارد, همه را گرفتار مي‌كند. نزديكي با او مشكل‌ساز است. دوري‌گزيدن از او و بايكوت او مشكل‌ساز است. تقرّب به او از سر كذب رسوايي به‌بار مي‌آورد. دوري‌جستن از او از سر تزوير افشاگر است. همين است كه وكيل مدافع نمي‌خواهد. خودش ابزار دفاع از خويش و ابزار نقد خود را داراست و جذّابيّت او از همين روست. شريعتي تنها متفكّر مسلماني است كه مدام خود را با مردم خويش در ميان مي‌گذارد. ديگران را در كشمكش‌هاي خود سهيم مي‌سازد, ما را به دنياهاي تودرتوي حيات خود راه مي‌دهد؛ از ضعف خود, از ترديدها و تنهايي‌هايش با ما سخن مي‌گويد. در پشت هيچ پرچمي و هيچ عنواني پنهان نمي‌شود, تا آزاد بماند. شريعتي معلم اخلاق نيست. پارساي دِير و عابد خلوت‌نشين نيست, رهبر نيست, قهرمان نيست, دغدغة نام و نان ندارد, از رنگ و پوست خودمان است, به ما شبيه است. ما را ياد خودمان مي‌اندازد. دست ما را مي‌گيرد و به همة ساحت‌هاي بودن از كوير تا اجتماع و دنياهاي پرمعنا مي‌برد. بله, شريعتي انديشمندي است انقلابي. انقلابي‌بودن در او يك روحيه است و تفكّر او يك پروژه, انقلابي بودن در او داشتن انگيزه و اميدواربودن است, ميل به تغيير است و انديشة او راهنماي اين تغيير و چشم‌انداز اميد. اين است كه در اين عصر سازندگي, برخلاف تصور غالب, ما بيشتر از هميشه به او نيازمنديم. چرا كه نمي‌توان دست‌ها را بست, اميدها را گرفت, انديشه‌ها را كور كرد و گفت كه بساز, اما شايد در پرتو اين دعوت بتوان از اين نسل سرگردان خواست كه نرو, بمان, بساز و تغيير ده.

+نوشته شده درپنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 13:51 توسط ناهید |

حسین در عاشورا خون حلقوم فرزندش را در مشت می گیرد.و به آسمان ، رو به چشم های خدا ، پرتاب می کند  ، که ببین ! و این قربانی را از من بپذیر ! 

در چنین روزگاری است که « مردن » ، برای یک مرد ، تضمین حیات یک « ملت » است.

شهادت او ، مایه بقای یک ایمان است..

گواه آن است که جنایتی بزرگ ، فریبی بزرگ ، غصب و قساوت و جور حاکم است ، شاهد اثبات حقیقتی است که انکار می شود ، نمونه وجود ارزشهایی است که پامال می گردد.

از یاد می رود و بالاخره ، اعتراض سرخی است بر حاکمیت سیاه

فریاد خشمی است بر سر سکوتی که همه حلقوم ها را بریده است.

شهادت ، « نمونه » ای است از آنکه باید باشد و « گواهی » است بر آنچه در این « زمان » خاموش و پنهان ، می گذرد

و بالاخره ، تنها شکل جهاد و تنها دلیل وجود و تنها سلاح حمله و دفاع و تنها شیوه مقاومت : « حقیقت » ،  « راستی » و « عدالت » است.

در عصری و نظامی که « باطل » ، « دروغ » و « ستم » آنرا خلع سلاح کرده و همه سنگرهای آن را در هم کوفته و همه مدافعان و وفادران آن را قتل عام ، متلاشی و نابود کرده است و انسان بودن در پرتگاه انقراض و خطر مرگ همیشگی قرار گرفته است.

«دکتر علی شریعتی »

( حسین وارث آدم ، ص ۱۹۳ )

+نوشته شده درچهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 13:8 توسط ناهید |