تبليغاتX
:: ادبیات ایران ::

ادبیات ایران

قطعه های ادبی بزارگان ایران



  هر چه بود

                   من ميانشان، كفر گفتم

                   از دردهاي كبوترهاي نامه بر

                   تا لبخندهاي قاصدك كفر گفتم

                   دروغ گفتم

                   مثل تو كه با تمام وجود نابودم مي كردي ام

                  دروغ

                  دروغ و دروغ

                  به خود دروغ گفتم و خدايم

                  دروغ گو بنامم

                 دروغگوي پست فطرت بد ذات

                 دروغگويي كه به دروغ خود را شاعر ناميده

                 باليده به اين نام مقدس

                 كه به دروغ سوار بر دوش خود كرده است

                 من دروغ گفتم

                دروغ...

                بر صليب سنگ قبرم نيز

                دروغ نوشتم كه نازنين مرده است....

 

+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:56 توسط ناهید |

سلام امیدوارم ازین شعر خوشتون بیاد آخه برا من عزیزه

چون یه عزیز اینو برام نوشته

 

به من چه سرخی میخک تو مهتاب

به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارونه کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب


 به روی شط وحشت برگی لرزانم
 ریشه ات را بیاویز
من از صدا ها گذشتم
روشنی را رها کردم
رویای کلید از دستم افتاد
کنار راه زمان دراز کشیدم
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند
خک تپید
هوا موجی زد
 علف ها ریزش رویا ها رادر چشمانم شنیدند
میان دو دوست تمنایم روییدی
 در من تراویدی
 آهنگ تاریک اندامت را شنیدم
نه صدایم و نه روشنی
طنین تنهای تو هستم
 طنین تاریکی تو
سکوتم را شنیدی
 بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست
 درها را خواهم گشود
 در شب جاویدان خواهم وزید
چشمانت را گشودی
شب در من فرود آمد


 

 


+نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:18 توسط ناهید |

 

 می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
 مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
 او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خک آمیخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
 آفت پژمردگی نزدیک او
 دشت دریای تپش آهنگ نور
 سایه میزد خنده تاریک او
 

+نوشته شده درشنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:2 توسط ناهید |

قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...

که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم

به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.

قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام.....

...... هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله من قلم است.

قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد

و قلم توتم من است

و قلم توتم ما است. 

« دکتر علی شریعتی »

( گزیده ای از مقاله توتم پرستی

+نوشته شده درشنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:56 توسط ناهید |

آن دل که شد او قابل انوار خدا

 

 

 

 

 

 

 

پر باشد جان او ز اسرار خدا

زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر کو جمله به نمک‌زار خدا

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا وان نقش تو از آب منی نیست بیا
در خشم مکن تو خویشتن را پنهان کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا

خاموش مرا گرفت و در آب افکند . . .
آبی که حلاوتی دهد آب مرا ترمیخواهد ز اشک محراب مرا
آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا
در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را
مایه بخشد مشعله‌ی ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا
زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله اوقات مرا

آواز ترا طبع دل ما بادا اندر شب و روز شاد و گویا بادا
آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم آواز تو چون نای شکرخا بادا

از آتش عشق در جهان گرمیها وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

از باده‌ی لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما
از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما

از حال ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را
دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 21:4 توسط ناهید |

هست عاقل هر زمان اندر پی پیدا شدن —- هست عاشق هر زمان در بی خود و شیدا شدن

عاقلان از غرقه گشتن در گریز و در حذر —- عاشقان را کار و پیشه غرقه دریاشدن !

عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود —- عاشقان را ننگ باشد بند راحت ها شدن

آن که باشد در نصیحت دادن عشاق بند — نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن

عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا شود —- مشک را کی چاره ای باشد جز از رسوا شدن ؟!

عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت —- سایه گرچه دور باشد ، بایدش آنجا شدن

در مقام عقل باید پیر گشتن طفل را —- در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن

شمس تبریزی به عشقت هرکه او پستی گزید —- همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن !

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:46 توسط ناهید |

مولد مولانا شهر بلخ است و ولادتش در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری اتفاق افتاده و علت شهرت او به رومی و مولاناءروم همان طول اقامت وی در شهر قونيه که اقامتگاه اکثر عمر و مدفن اوست بوده ليکن خود وی همواره خويش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست می داشته و از ياد آنان فارغ نبوده است.

نسبتش بگفته ی بعضی از جانب پدر به ابوبکر صديق می پيوندد و اينکه مولانا در حق فرزند معنوی خود حسام الدين چلپی گويد:(صديق ابن الصديق رضی الله عنه وعنهم الارموی الاصل المنتسب الی الشيخ المکرم بما قال امسيت کرد يا و اصبحت عربيا ) دليل اين عقيده توان گرفت چه مسلم است که صديق در اصطلاح اهل اسلام لقب ابوبکر است و ذيل آن بصراحت می رساند که نسبت حسام الدين با بو بکر با لاصاله نيست بلکه از جهت انحلال وجود اوست در شخصيت و وجود مولوی که مربی و مرشد او وزاده ی ابوبکر صديق است و صرف نظر از اين معنی هيچ فائده بر ذکر انتساب اصلی حسام الدين به اروميه و نسبت او از طريق انحلال و قلب عنصر بشيخ مکرم يعنی ابوبکر مترتب نمی گردد.

در منشا قرن ششم القاب را بمناسبت ذکر جناب و امثال آن پيش از آنها با يا نسبت استعمال کرده اند مثل جناب اوحدی . فاضلی . اجلی . وميتوان گفت که اطلاق مولوی هم از اين قبيل بوده و بتدريج بدين صورت يعنی با حذف موصوف به مولاناء روم اختصاص يافته باشد و مويد اين احتمال آنست که در نفحات الانس اين لقب بدين صورت (خدمت مولوی ) بکرات در طی ترجمه ی حال او بکار رفته است نه در اينجا و نه در کتب ومنابع قديمی مانند گزيده و مناقب العارفين کلمه ی مولوی نيامده است .

شهرت مولوی (بمولاناءروم ) مسلم است و بصراحت از گفته ی حمد الله مستوفی و قول اغلب تذکره نويسان مستفاد می گردد و در مناقب العارفين هر کجا لفظ مولانا ذکر می شود مراد همان جلال الدين محمد است.

احمد افلاکی در عنوان او لفظ (سر الله الاعظم ) آورده ولی در ضمن کتاب بهيچوجه بدين نام اشاره نکرده و در ضمن کتب ديگر هم ديده نشده است .

نام مولانا بنا به قول اغلب تذکره نويسان محمد ولقب او را جلال الدين است وتمامی مورخان او را بدين نام ولقب نام برده اند . احمد افلاکی از بها ولد نقل می کند که ( خداوندگار من از نسل بزرگ است ) و اطلاق خداوندگار با عقيده ی الوهيت بشر که اين دسته از صوفيه معتقد ند و سلطنت و حکومت ظاهری و باطنی اقطاب نسبت  بمريدان خود در اعتقاد همه ی صوفيان تناسب تمام دارد از همين نظر است وبهمين مناسبت بعضی اقطاب بآخر و اول اسم خود لفظ شاه اضافه کرده اند .

لقب مولوی نيز که از دير زمان ميان صوفيه و ديگران بدين استاد حقيقت بين اختصاص دارد در زمان خود وی و حتی تا قرن نهم نيز شهرت نداشته و ممکن است اين لقب از روی عنوان ديگر يعنی مولا روم گرفته شده باشد

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:40 توسط ناهید |

چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.

چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر ! (طرفداران آزادی و مدرنیسم و بَسا مدرن).

دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟

اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟

و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟

اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

                                            گر نبیند چه بود فایده بینایی را

اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟

ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.

کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).

                                                                                      دکتر علی شریعتی

                                                                               (گفتگوهای تنهایی ، ص۸۸۵)

                       

+نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 14:53 توسط ناهید |

 

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

 

+نوشته شده درشنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:32 توسط ناهید |

ای بلبل خوش آوا، آوا ده ای ساقی ، آن قدح باما ده

جوانی گسست و چیره زبانی طبعم گرفت نیز گرانی

با صد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مردم تنهایی

جامه پر صورت دهر، ای جوان چرک شدوشد به کف گازران
رنگ همه خام وچنان پیچ و تاب منتظرم تا چه برآید ز آب؟

لقمه‌ای از زهر زده در دهن مرگ فشردش همه در زیر غن

 

 

+نوشته شده درشنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:28 توسط ناهید |

 

ابوعبدالله جعفرابن محمد رودکی در تاريخ ادب به عنوان پدر شعرفارسی شهرت دارد. وی در قرن سوم هجری قمري/ نيمه دوم قرن نهم ميلادی در روستای پنج رودک، دوفرسنگی سمرقند، زاده شد و در همان روستای زادگاه خويش از جهان رفت. وی از نوجوانی، قرآن را از بر داشت و با صدايی دلکش می خواند و از استادی بنام ابولعبک بختيار، درس نواختن بربط می گرفت. به زودی شهرت خنياگری و آواز خوش او با شعرهايی که خود می سرود، به همه جا رسيد و امير خراسان، نصربن احمد سامانی، را واداشت تا او را به دربار خويش بخواند.
رودکی در دربار سامانيان که مردمان آزاد انديش و هنرپرور بودند، از مکنت و تجمل بسيار برخوردار شد. نوشته اند هنگامی که رودکی همراه نصربن احمد از هرات به بخارا می رفت چهارصد شتر زيربنه او بود. وی مردانی بزرگ چون امير نصر سامانی، ماکان کاکی از سرداران و اميران بزرگ ديلمی و ابوالفضل بلعمی وزير دانشمند دربار سامانی را، که جايزه های کلان به او می دادند، در اشعار بسيار زيبا و استادانه خويش ستوده است. با اين همه، رودکی شاعری ستايشگر نبود. شعرش روان، ساده، دل انگيز و سرشار از شوق و ستايش لذات و شادی های زندگی است.
اهميت رودکی در تاريخ ادب ما نه تنها به سبب آن است که وی پيش از شاعران بزرگ ديگر به سرودن شعر فارسی روی آورد، بلکه از آن جهت نيز هست که انواع مختلف شعر فارسی را به زيباترين و رساترين صورت ابداع کرد. او نخستين شاعری است که قالب های گوناگون شعر فارسی را بر پايه ای استوار بنا نهاد و راه را برای ظهور بزرگانی چون فردوسی و ساير استادان عصر غزنوی هموار کرد. پيدايش رباعی را در شعر فارسی طی داستان زيبائی به رودکی نسبت می دهند. رباعی شعری است کوتاه، مرکب از چهار پاره يا مصراع به وزنی خاص. نقل کرده اند که روزی رودکی چند کودک را ديد که گردو بازی می کردند. جمعی از مردم، شيفته ظرافت و هيجان کودکانه، به دور ايشان گرد آمده بودند. رودکی به جمع آنان پيوست. کودکی شيرين زبان ضمن غلتاندن گردو با سخنانی موزون اشتياق خود را برای افتادن آن در گودالی کوچک که به اين منظور کنده بودند بيان می داشت و می خواند: " غلتان غلتان همی رود تا بن گود" حرکت ملايم گردو به سوی گود و انتظار و هيجان بازی و شيرينی رفتار کودک که همه را فريفته خود ساخته بود، چنان در طبع نازک شاعر اثر کرد که از آن پس رباعی های بسيار بر اين وزن و آهنگ سرود.
رودکی اشعار خود را به آواز خويش همراه نواختن چنگ و بربط می خواند. تاثير عظيم شعر معروف او: " بوی جوی موليان آيد همي" در ادب فارسی مثل است. نوشته اند که اميران و سپاهيان دربار امير نصر سامانی از توقف طولانی او در هرات که حدود چهارسال به طول انجاميد ملول شده بودند. ناچار به رودکی روی آوردند تا به طريقی امير را به سوی پايتخت يعنی بخارا روانه کند. رودکی بربط برگرفت و به حضور امير رفت و به آوايی خوش برخواند:


بوی جوی موليان آيد همی
        ياد يار مهربان آيد همی
ريگ آموی و درشتی های او
    
 زيرپايم پرنيان آيد همی
آب جيحون با همه پهناوری
      
خنگ ما را تا ميان آيد همی
مير سرو است و بخارا بوستان
    سر و سوی بوستان آيد همی


اين نغمه های خوش چنان در دل امير موثر افتاد که نوشته اند حتی به قدر پوشيدن کفش ها معطل نشد. بی موزه (چکمه) پای در رکاب اسب نهاد و به سوی بخارا راه افتاد.

وی اسماعیلی بود و نصر نیز نخستین امیری بود که این مذهب را پذیرفت و به مبلغین اسماعیلی اجازه داد تا در قلمروش آزادانه مذهب خود را تبلیغ کنند.

پس از خلع نصر سامانی، عده‌ای در پی آزار و اذیت رودکی و سایر اسماعیلیان برآمدند، رودکی از دربار طرد شد و در فقر درگذشت.

+نوشته شده درشنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:25 توسط ناهید |

چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.

چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر ! (طرفداران آزادی و مدرنیسم و بَسا مدرن).

دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟

اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟

و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟

اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

                                            گر نبیند چه بود فایده بینایی را

اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟

ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.

کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).

                                                                                      دکتر علی شریعتی

                                                                               (گفتگوهای تنهایی ، ص۸۸۵)

+نوشته شده درسه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:19 توسط ناهید |

۱
حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوكت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

(٢)
حيدربابا چو كبكِ تو پَرّد ز روى خاك
خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناك
باغت به گُل نشسته و گُل كرده جامه چاك
ممكن اگر شود ز منِ خسته ياد كن
دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد كن

(٣)
چون چارتاق را فِكنَد باد نوبهار
نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشكار
بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار
از ما هر آنكه ياد كند بى گزند باد
گو :‌ درد ما چو كوه بزرگ و بلند باد

(٤)
حيدربابا چو داغ كند پشتت آفتاب
رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب
يك دسته گُل ببند براى منِ خراب
بسپار باد را كه بيارد به كوى من
باشد كه بخت روى نمايد به سوى من

(٥)
حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال كى ز كُشتنِ فرزند سير شد ؟

(٦)
حيدربابا ، ‌ز راه تو كج گشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد كه چه شد زادگاه من
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

(٧)
بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر
جاى فسوس نيست كه عمر است در گذر
نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !
در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم
ما را حلال كن ، كه غريب آشيانه ايم

(٨)
ميراَژدَر آن زمان كه زند بانگِ دلنشين
شور افكند به دهكده ، هنگامه در زمين
از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين
بى اختيار سوى نواها دويدنم
چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم

(٩)
در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان
رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن
با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !
در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد
روحم هميشه بارور از آن ديار شد

(١٠)
حيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها
در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها
پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها
چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است
وين شهريارِ تُست كه تنها نشسته است

(١١)
حيدربابا ، زجادّة شهر قراچمن
چاووش بانگ مى زند آيند مرد و زن
ريزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن
بر چشمِ اين گداصفتانِ دروغگو
نفرين بر اين تمدّنِ بى چشم و آبرو

(١٢)
شيطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ايم
كنده است مهر را ز دل و كور گشته ايم
زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم
اين خلق را به جان هم انداخته است ديو
خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو

(١٣)
هركس نظر به اشك كند شَر نمى كند
انسان هوس به بستن خنجر نمى كند
بس كوردل كه حرف تو باور نمى كند
فردا يقين بهشت ، ‌جهنّم شود به ما
ذيحجّه ناگزير ،‌ محرّم شود به ما

(١٤)
هنگامِ برگ ريزِ خزان باد مى وزيد
از سوى كوه بر سرِ دِه ابر مى خزيد
با صوت خوش چو شيخ مناجات مى كشيد
دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق
خم مى شدند جمله درختان براى حق

(١٥)
داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاك و خَس
پژمرده هم مباد گل وغنچه يك نَفس
از چشمه سارِ او نرود تشنه هيچ كس
اى چشمه ، خوش به حال تو كانجا روان شدى
چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

(١٦)
حيدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به كوهسار
كبكت به نغمه ، وز پيِ او جوجه رهسپار
از برّة سفيد و سيه ، گله بى شمار
اى كاش گام مى زدم آن كوه و درّه را
مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

(١٧)
در پهندشتِ سُولى يِئر ، آن رشك آفتاب
جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پيچ و تاب
بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب
زيبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند
خلوت كنند و آب بنوشند و بر پرند

(١٨)
وقتِ درو ،‌ به سنبله چين داسها نگر
گويى به زلف شانه زند شانه ها مگر
در كشتزار از پىِ مرغان ،‌ شكارگر
دوغ است و نان خشك ، غذاى دروگران
خوابى سبك ، دوباره همان كارِ بى كران

(١٩)
حيدربابا ،‌ چو غرصة خورشيد شد نهان
خوردند شام خود كه بخوابند كودكان
وز پشتِ ابر غمزه كند ماه آسمان
از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز كن
چشمان خفته را تو بدان غصّه باز كن

(٢٠)
قارى ننه چو قصّة شب ساز ميكند
كولاك ضربه اى زده ، در باز مى كند
با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى كند
اى كاش بازگشته به دامان كودكى
يك گل شكفتمى به گلستان كودكى

(

+نوشته شده دریکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:7 توسط ناهید |

 

به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود. 

گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.

شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است. 

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـي، تـفـضـلي، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد. 

شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزلهـاي ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامي، شاهـد پـنداري، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدي و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت مي کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـري شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.

عـشقهـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزلهـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي و غـزلهـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده کرد.  براي آن که سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا کـنيد، کافي است که فـيلمهاي عـشقي او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار مي خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است. 

محـروميت و ناکامي هاي شهـريار در غـزلهـاي گوهـر فروش، ناکامي ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.

خيلي از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانهً شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده مي شود. 

شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رویأ هـدايت مي شده است. دو خواب او که در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.

اولي خوابي است که در سيزده سالگي موقعـي که با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب مي بـيـند که بر روي قـلل کوهـها طبل بزرگي را مي کوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت مي کـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد. 

خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است که عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده مي کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يي واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند که به زير آب مي رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي کـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد که چـون روي آب مي آيد ملاحضه مي کـند که آن سنگ، گوهـر درخشاني است که دنـيا را چـون آفتاب روشن مي کند و مي شنود که از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکي از کف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي براي شهـريار دست مي دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.  

شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي کـند و در مـواقـع حسـاس شعـري بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک مي شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـي کـند. 

شهـريار در موقعـي که شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود که از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود.  شرح زير نمونهً يکي از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:  

هـنـگـامي که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمي کرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـکاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق کشيده، با اضهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان که در توي اطاق خشک و بي آب و غـرق و خفـه نمي شود. شهـريار کاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه به دست من داد.  ديدم اشعـاري سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفوني دريا ملاحضه مي کـنـيد. 

شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد که مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي کـند حتي يک بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد.  ولي اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکي از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.

شهـريار داراي تـوکـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام.  در آن موقع که بعـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلي او بعـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت که امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي کرد. در آن راه که مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يک يا دو ارباب رجوع مي رسيد.  با آنکه سالهـا است از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع براي کارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي کردند که گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي کرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي کرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود. 

خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلي مـندرج است. 

عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است.  الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد پـي بـرده مي شود. 

تـلخ ترين خاطره اي که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم.  حـالـتي که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه اي واي مادرم نشان داده مي شود. تا آنجا که مي گويد:

مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود

انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند

پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم

خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند

مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من

دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه

يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان

مي آمد و به گـوش من آهـسته  مي خليـد: 

تـنـهـا شـدي پـسـر! 

شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست. 

شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که براي شهـريا 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است، موقعي که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند کـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.

شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اويل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:

که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد

روم به شهـر خود  و شهـريار خود باشم

و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد - تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد. 

شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيش آمدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايي که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتي بـشود؛ چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزي تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي کند.

شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام کشورهاي فارسي زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده هاي آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود. 

شهـريار در تـبـريز با يکي از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است. 

شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشکـلي قـرار مي دهـد.  نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتي از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:

شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفي تـشکـيل مي شد شرکت مي کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کـشـفـيات او را به سير و سلوکاتي مي کـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت مي کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيت مـي کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طي مي کـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي کـند تا اينکه مـتوجه مي شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـي است و کـشف حقايق است عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست.  اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه و به کشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري که خودش مي گـويد پـيش آمدي الهـي او را با روح يکي از اولياء مرتـبط مي کـند و آن مقام مقـدس کليهً مشکلاتي را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي کند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او کشف مي شود.  

باري شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـکار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتي من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد که درک آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود. 

شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـکس کرده است ولي بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايي بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين که يک روز بي خـبر از هـمه کـس، حـتي از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم. 

بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد. چه نيک فرمود:   

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در کـار               کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

+نوشته شده دریکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:3 توسط ناهید |

۱۰ سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :  

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است

+نوشته شده درشنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:16 توسط ناهید |

خدایا:

مگذار که :

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .

که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .

که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .

که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .

خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .

مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .

« دکتر علی شریعتی »

 

+نوشته شده درجمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:57 توسط ناهید |

آبي بلند را مي انديشم، و هياهوي سبز پائين را

ترسان از سايه خويش، به ني زار آمده ام

تهي بالا مي ترساند، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود.

دشمني كو، تا مرا از من بركند؟

نفرين به زيست: تپش كور!

دچار بودن گشتم، و شبيخوني بود . نفرين !

هستي مرا بر چين، اي ندانم چه خدايي موهوم !

نيزه من، مرمر بس تن را شكافت

و چه سود، كه اين غم را نتوان سينه دريد .

نفرين به زيست: دلهره شيرين !

نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر- را تن مي شكنم .

صداي شكست، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد .

ترنم سبز مي شكافد:

نگاه زني، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند.

ترس بي سلاح مرا از پاي مي فكند.

من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم.

او - دشمن زيبا - شبنم نوازش مي افشاند.

دستم را مي گيرد

و ما - دو مردم روزگاران كهن - مي گذريم.

به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان، گهواره روان

را نوسان مي دهيم.

آبي بلند، خلوت ما را مي آرايد.

+نوشته شده درپنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:45 توسط ناهید |

اهل كاشانم

پيشه ‏ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي‏سازم با رنگ, مي‏فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي ‏تان تازه شود

چه خيالي, چه خيالي, ... مي‏دانم

پرده ام بي‏جان است.

خوب مي دانم, حوض نقاشي من بي ‏ماهي است.

سهراب سپهري پانزدهم مهرماه 1307 در كاشان متولد شد و چند ماهي پيش از كودتاي 28 مرداد, در خردادماه 1332 دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا را به پايان رسانيد؛ علاقه به شعر و نقاشي در سهراب به موازات هم رشد يافت چنان كه پا به ‏پاي مجموعه شعرهايي كه از او به چاپ مي‏رسيد, نمايشگاه ‏هاي نقاشي او هم در گوشه و كنار تهران برپا مي‏شد و او گاهي در كنار اين نمايشگاه‏ ها شب شعري هم ترتيب مي‏داد؛ تلفيق شعر و نقاشي در پرتو روح انزوايي و متمايل به گونه‏اي عرفان قرن بيستمي, هم به شعر او رقت احساس و نازك بيني هنرمندانه ‏اي مي ‏‏بخشيد و هم نقاشي او را به نوعي صميميت شاعرانه نزديك مي‏كرد.

تخيل آزاد, سوررئاليسم خفيف, جستجوي روابط متعارف اشياء, مفاهيم آميخته با خيال پردازي از مشخصه ‏هاي آشكار شعر سپهري است. همين ويژگي‌‏‌‏ هاست كه در نظر برخي وي را به تمايلات سبك هندي و قابليت مقايسه با بيدل دهلوي, شاعر عارف و خيال پرداز سده دوازدهم هند نزديك كرده است.

سفرهاي سهراب به غرب و شرق عالم و ديدار از رم, آتن, پاريس و قاهره, تاج محل و توكيو براي او بشتر سلوك روحي و معنوي و سير در انفس به حساب مي‏آمد تا گشت و گذار و جهان ديدگي و سير در آفاق.

پيشتر از آن كه به هند و ژاپن سفر كند با فكر و انديشه بودايي و سلامت عارفانه پيشينيان آشنايي داشت, اين سفر آشنايي و علاقه او را ژرف تر كرد و در مجموع به هنر او سيرتي عارفانه و پارسايانه بخشيد.

سفر به ژاپن كه به قصد آموختن حكاكي روي چوب, آهنگ آن كرده بود, به او چيزهايي ديگر نيز آموخت؛ اينكه شعرهاي سهراب سپهري را گاهي در حال و هواي "هايكو" يافته ‏اند, اين كه سپهري به داشته ‏هاي خود خرسند و به شهر و ديار و طبيعت  رهاي اطراف شهر خود كاشان پاي بند است, هر چند اندك مي‏تواند نتيجه تاثير اين گونه سفرها باشد, چنان كه توجه او به طبيعت هم در نقاشي و هم در شعر نيز از اين تاثير بلكي دور نمانده است.
او چشم به طبيعت داشت و از پيرامونيان خود, كه شايد تنها اندكي از آنان از صداقت و صميميت انساني بالايي برخوردار بودند, پرهيز مي‏كرد:

 

به سراغ  من اگر مي‏آييد

نرم  و آهسته بياييد,  مبادا كه ترك بردارد

چيني  نازك  تنهايي  من

 

علاقه سهراب به هنر و مكتب‏هاي فلسفي شرق دور, معروف است. اين علاقه را وي با آگاهي توام كرده بود. او به مطالعه در فلسفه و اديان بسيار علاقمند بود.

سهراب ابتدا در دهه 1330 به عنوان نقاشي نوپرداز به شهرت رسيد, كار شعر را هم از همان ايام آغاز كرده بود. نخستين مجموعه شعر او "مرگ رنگ" در سال 1330 به چاپ رسيد.

" زندگي خواب ها" را در سال 1332 و " آوار آفتاب" و" شرق اندوه" هر دو را به سال 1340 عرضه كرد. در اين مجموعه هاي نخستين او گه‌‏ گاه طنين صداي نيما يوشيج  به گوش مي‏رسيد؛ اما مجموعه هاي  بعدي  يعني " صداي پاي آب", "مسافر" و به ويژه "حجم سبز" كه در سال 1346 انتشار يافت, هيچ صدايي جز صداي آشناي خود او نيست؛ هر چند برخي در واپسين شعرهاي سپهري رنگي از زبان انديشه فروغ را ديده و در نتيجه از پاره‏اي جهات شهرت آن دو را قابل مقايسه دانسته‏ اند.
مجموعه اين هفت كتاب به همراه يك كتاب ديگر او به نام " ما هيچ, ما نگاه
", كه قبلاً نيز منتشر شده بود در سال 1356 يك جا در مجموعه ‏اي با عنوان هشت كتاب به چاپ رسيده كه بعد از آن بارها تجديد چاپ شده است.
شعر سهراب در ابتدا با انكار و انتقاد مواجه شد. شاعران و منتقدان ملتزم پيش از انقلاب, شعر و شيوه شاعري او را نكوهيدند و او را منفي ‏نگر, بي‏ مسئوليت و رويگردان از جامعه و مردم معرفي كردند. اما سهراب بي ‏توجه به اين نكوهش‏ها و جار و جنجال‏ها به كار خود ادامه داد و سر به شعر و نقاشي خود فرود آورد.


او به قضاوت ديگران كاري نداشت. گويي مي‏دانست روزي فرا خواهد رسيد كه شعرش قبول عام پيدا مي‏كند. از اين رو آرام و بي ‏سر و صدا سر به كار خويش داشت و آنچه را كه به اشراق و ادراك هنري دريافته بود. به پرده رنگ و به واژه‏اي به نرمي آب و لطافت آبي آسمان‏ها تسليم مي‏كرد, برترين ويژگي شعر سهراب غناي آن از نظر جوهر شعري است, چيزي كه در آثار كمتر شاعري به اين زلالي مي‏توان يافت.

از لحاظ ساخت و قالب, شعر او در اكثر موارد آهنگين ارائه شده است. سهراب با استفاده از صداها و كلمات, موسيقي مي‏آفريند, موسيقي نرم و رويا برانگيز شعر سهراب با هيچ شاعر, ديگري اشتباه نمي‏شود و همين امر هنجار برجسته سبك او را به ويژه در كارهاي اخيرش مشخص مي‏كند. پيوند كلمات و همنشيني تصويرها در شعرهاي او بديع و پاكيزه از كار در آمده است.

اين تصويرها بيشتر از آن كه در طبيعت قابل لمس باشد, در ذهن و روح خواننده حس مي‏شود و با ادراك انساني او در مي‏آميزد. سهراب سپهري در ميان انبوه شاعران نيمايي پيش از انقلاب, شاعري استثنايي بود كه از همه جنجال‏ها روشنفكرانه و غرب گرايانه پا كنار كشيد. او براي بسياري بهترين نمونه يك هنرمند واقعي بود. انساني وارسته كه به استعداد و توانايي ذاتي خويش تكيه داشت, تنها زيست و در اين تنهايي از نيرنگ, دورويي و تقلب دور بود, گويي تمام فضيلت‏هاي يك هنرمند اصيل و نجيب ايراني را در خود داشت.

سپهري روز اول ارديبهشت ماه 1359 در اثر ابتلاي به بيماري سرطان خون درگذشت. با آن كه شعر وي حاوي فضيلت‏هاي گمشده انساني بود در زمان حياتش مقبوليت عام پيدا نكرد, اما بعد از انقلاب و به ويژه از دهه 1360 به بعد گروهي از شاعران و منتقدان به شعر وي روي آوردند و بر شعرش نقد و تفسير نوشتند.

+نوشته شده درپنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:27 توسط ناهید |

دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...

(دکتر علي شريعتي)
 
+نوشته شده درپنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:49 توسط ناهید |

عشق،عشق مي آفريند. عشق زندگي مي آفريند. زندگي رنج به همراه دارد. رنج دلشوره مي آفريند. دلشوره جرات مي بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد. اعتماد اميد مي آفريند. اميد زندگي مي بخشد. زندگي عشق مي آفريند. عشق عشق مي آفريند. (احمدشاملو)
 
+نوشته شده درپنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:48 توسط ناهید |

دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم(دكتر علي شريعتي)
 
+نوشته شده درپنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:44 توسط ناهید |

سنگ مي كشم بر دوش،

سنگ الفاظ

سنگ قوافي را.

و از عرقريزان غروب، كه شب را

در گود تاريكش

مي كند بيدار،

و قيراندود مي شود رنگ

در نابينائي تابوت،

و بي نفس مي ماند آهنگ

از هراس انفجار سكوت،

 

من كار مي كنم

كار مي كنم

كار

و از سنگ الفاظ

بر مي افرازم

استوار

ديوار،

تا بام شعرم را بر آن نهم

تا در آن بنشينم

در آن زنداني شوم . . .

 من چنينم. احمقم شايد!

كه مي داند

كه من بايد

سنگ هاي زندانم را به دوش كشم

بسان فرزند مريم كه صليبش را،

و نه بسان شما

كه دستة شلاق دژخيم تان را مي تراشيد

از استخوان برادرتان

و رشتة تازيانة جلادتان را مي بافيد

از گيسوان خواهران

و نگين به دستة شلاق خودكامگان مي نشانيد

از دندان هاي شكستة پدرتان!

 و من سنگ هاي گران قوافي را بر دوش مي برم

و در زندان شعر

محبوس مي كنم خود را

بسان تصويري كه در چارچوبش

در زندان قابش.

و اي بسا

تصويري كودن

از انساني ناپخته:

از من ساليان گذشته

گمگشته

كه نگاه خردسال مرا دارد

در چشمانش،

و من كهنه تر به جا نهاده است

تبسم خود را

بر لبانش،

و نگاه امروز من بر آن چنان است

كه پشيماني

به گناهانش!

 تصويري بي شباهت

كه اگر فراموش مي كرد لبخندش را

و اگر كاويده مي شد گونه هايش

به جست و جوي زندگي

و اگر شيار بر مي داشت پيشانيش

از عبور زمان هاي زنجير شده با زنجير بردگي

مي شد من!

 مي شد من

عيناً!

 مي شد من كه سنگ هاي زندانم را بر دوش

مي كشم خاموش،

و محبوس مي كنم تلاش روحم را

در چار ديوار الفاظي كه

مي تركد سكوت شان

در خلإ آهنگ ها

كه مي كاود بي نگاه چشم شان

در كوير رنگ ها . . .

 مي شد من

عيناً!

 مي شد من كه لبخنده ام را از ياد برده ام،

(احمد شاملو)

+نوشته شده درچهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:3 توسط ناهید |

یاد احمد شاملو به هر بهانه‌ای که باشد، همیشه فرصتی‌است برای تعمق در همه‌ی جوانب شعر. این روزها که آشوب و بی‌نظمی در همه‌ی جهان بالاگرفته‌است، شعر او بیش از همیشه آن پرتو نور است که ما را در ظلمات راه‌می‌برد. به يادمان می‌آورد که کلام شاعرانه نقشی در جامعه دارد که باید به بار بنشیند، به‌خصوص آن‌گاه که کلام حقیقی  در  آزمندی فریبنده و تهی خفه شده است. گاندی گفت: شعر مقاومت منفی بی پایانی است. با این سخن، او شعر را یک بار و برای همیشه در متن زندگی اجتماعی جای‌داد و برخلاف افلاطون (در کتاب جمهور) درها را به روی شاعر باز کرد و با خوش‌رویی به شاعر امکان‌های شرکت در زمینه‌ی سیاسی را نشان داد.

این عبارت گاندی اتفاقی نیست که بر پایه‌ی شهودی است که جوهره‌ی حقیقی شعر است. شهودی که فراتر از منطق، به درستی راه می‌يابد.

اگر شعر می‌تواند به اسلحه‌ای برای نبرد بدل شود نخست به خاطر حقیقت آن است. حقیقتی که حقایق دیگر را در بر می‌گيرد،کسی که آن را به غایت می رساند یا از آن خود می‌کند را وادار می‌کند تا خود به قلعه‌ای برای دفاع از حقیقت بدل گردد که رشوه‌پذیر نیست. از اين رو، گاندی افزود که شعر «فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چراکه در جامعه و جهان، همگان خواسته‌اند که اشیا و دروغ  را به زور بر ما تحمیل کنند... شعر در برابر جبر تاریخ قد علم می‌کند، علیه استثمار مغزها توسط ایدئولوژی‌ها، علیه جمود مذهبی، و علیه تمامی تعصب‌ها... »  این صلابت که مشخصه‌ی‌‌ شعر است پله‌ی نخستين و محکم مبارزه‌ است.

شعر ساده است، دست ودلباز است، گشاده و ژرف است. قلعه‌ی بازی‌است برای همه‌ آنان که حاضرند راه سخت‌گیرترین وفاداری‌ها را دنبال کنند. جریانی مخفی است از زلال آب‌های نيالوده‌ی نخستین. آن‌که در شعر زندگی می‌کند در حریمی از خلوص شکست‌ناپذیر می‌زيد. جایی که همه چیز شفافیتی است با استعدادی برای شناسایی و از این رو برای برادری. آب‌های شعر بیرونی نیستند، چنين‌است که تکثر آن‌ها را گل‌آلود نمی‌کند. آب‌های شعر در درون شاعر جاری‌اند و آن‌چه بازمی‌تابانند از باطن اشيا سخن می‌گوید و آن‌ها را به آغاز می‌پیوندد.

تمامی شاعران می‌دانند که حکايت جز این نيست: ظهور لحظه‌ی نخستین و عمل. و نيز می‌دانند که این واژه کاری متعالی می‌کند، حتی می‌توانم بگویم کاری خدايی که در دفع شیاطین از اخلاق، به کار می‌آيد. در برابر نقض عدالت می‌ایستد با خشونت پيکار می‌کند، جان‌پناهی است برای اومانیسم و محملی‌است برای صلح و آشتی و غم‌خوارگی و با تقدیس دوباره‌ی هستی در برابر جدایی از مقدسات می ایستد. عالم شعر از منطق و از هنرمندان عاری است: فضایی است که بیانی چون تعریف نوالیس در آن مجاز است: شعر حقیقت مطلق است.

جایی که آن واژه‌ی مقدس درخشان از کائنات موسیقی بیرون می‌آید: همه چیز هارمونی است. – واژه‌ی يونانی ‌mousike را به هارمونی و تناسب نيز، بر می‌توان گرداند– سال‌ها پیش، نوشتم : حيات آدمی به درج نقطه‌ای در تاریخ محدود نمی‌شود، در آن بردگی که ماتریالیزم از آن سخن می‌گويد، محصور نيست، هنوز ابعاد ديگری نيز مانده‌اند، کثرت سطوح زمان‌ها و فضاها، شناخته و ناشناخته و رابطه‌ی میان آن‌ها که سخت بنیادین است.

در این دنیای ناشناخته‌ها، هدف شعر و شاید تنها هدفی که می‌تواند به انجامش برساند، بخشیدن ارزشی دیگر از حقیقت به جهان است و مکان‌یابی حقیقت است در آن،  منشوری در پیوند با زندگی و اینجاست که اهمیت عملی این هنر نمایان می‌شود. احمد شاملو با شعر و شخصیتش که همیشه در قلب‌های ما زنده است، یادآور مسولیت ما و ‌ تعهد ماست، تعهد و وظیفه‌ی ما برای خوب ديدن و پای‌مردی برای تعالی هرچیز. کلمات او نیایش روزانه‌ی ماست و ياس و نومیدی را از ما دور می‌کند. چراکه هنر، خود، مقصد است و باید هرچه او را از امید دور می‌کند، به دور بريزد. پس باید خود را فرا خوانیم و شعرهای دیگری بخوانیم اشعاری چون «ماهی‌ها»، «آی‌عشق» یا «ترانه‌ی بزرگترین آرزو» را، نه تنها برای بهتر دیدن حقیقت، که حتی چون شاهدی بر اومانیسم‌زدایی اين ايام، چراکه هر ويرانه‌، نشانی از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است. و می‌خواهیم و باید آباد کنیم، حتی اگر درپیرامونمان فقط ویرانی ببینیم. اگر چندتن در آبادانی استوار و پایدار باشیم دیگران نیز سرانجام به ما می‌پیوندند. و بنای ما، در غایت کلام، بناکردن خود است هم‌چون تمامی انسان‌ها، هم‌چون تمامی آحاد بشر.

 گاندی، در دنباله‌ی کلام گفت «شاعر نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است.» در آزادی، هارمونی می‌نشیند، در هارمونی، عشق و در عشق، تمامی امکان‌ها. آزادی خود را با هارمونی می‌شناسد و با حقیقت. شعر، پشت و پناه محکمی‌است برای عشق و تمامی امکان‌ها، امکان‌هایی که بر یگانگی بنا می‌شوند و در نهایت به هم می‌رسند. اینک، شعر تجربه‌ای دشوار است. هم‌چون تمامی مقاومت‌های منفی، نیاز به وفاداری خدشه ناپذیری دارد. ایثاری به غایت دشوار و دور. شاملو چنين راهی را برگزید که راه پریستاری از آتش مقدس است و در آن راه استوار ماند و از چیزی فروگذار نکرد . اودیسه‌ئوس الیتیس نوشته بود : هيچ‌کس مجبور نیست که به شعر توجه کند ولی، اگر به شعر علاقه‌مند شد ناچار است بياموزد که با اين موقعیت تازه چگونه خو کند: با قدم برداشتن بر هوا و بر آب. » شاملو بر آسمان و بر آب و بر آتش گام بر می‌داشت و چنين است که نیروی او، هنوز، مقصود هر روزه‌ی ما را چون ذکری مقدس حمل می‌کند، کلمات او را تکرار می کنیم «هزارچشمه‌ی خورشید می‌جوشد از یقین. » و هزاران چشمه می‌جوشند . هزاران چشمه. هزاران چشمه.

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:0 توسط ناهید |

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

(فریدون مشیری)

+نوشته شده درچهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:47 توسط ناهید |

براي حفظ ارزش ادبيات و زبان در فرهنگ ايران، و با ياد فريدون مشيري که سال‌ها گرداننده صفحه ادبي و شعر چند مجله بوده و در راه معرفي و شناساندن شعر خوب تلاش کرده است، مي‌خواهيم در اين صفحه با همه علاقه‌مندان به شعر ديداري داشته باشيم.

فريدون مشيری

فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر می گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعری دارد كه چاپ نشده است.

مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار می‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .

مشيري اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را بر عهده داشت .

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند.

مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سروده‌هاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامه‌خواني‌هاي پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :
چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه مي‌گويد: ” چهارپاره‌هايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر مي‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بي‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث مي‌كرديم و بر آن تكيه مي‌كرديم. “

مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌ای همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد.“

فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نيوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

+نوشته شده درچهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:36 توسط ناهید |