تبليغاتX
:: ادبیات ایران ::

ادبیات ایران

قطعه های ادبی بزارگان ایران



بارالها 


برای همسایه ای که نان مرا ربود
نان،  

برای دوستی که قلب مرا شکست
مهربانی،  

برای آنکه روح مرا آزرد
بخشایش  

و برای خویشتن خویش
آگاهی و عشق  

میطلبم.

 






+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:22 توسط ناهید |



دسته اول 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

دسته دوم 
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 

دسته سوم 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 

دسته چهارم 
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+نوشته شده درپنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:17 توسط ناهید |

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از كينه
نزد كسانی كه نيازمند من‌اند
كسانی كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتی كنم
بازشناسم، كه‌ام؟
كه می‌توانم باشم؟
كه می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان يابد
لحظه‌ها گرانبار شود
هنگامی كه می‌خندم
هنگامی كه می‌گريم
هنگامی كه لب فرو می‌بندم.
***
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار ، ناهموار
راهی كه باری در آن گام می‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم

***
بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را
بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را
بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبايی حيات

اكنون می‌توانم به راه افتم
اكنون می‌توانم بگويم كه زندگی كرده‌ام.

+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:46 توسط ناهید |

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ...

.عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛

عشق يعني كوشش بي ادعا .....

عشق يعني مهر بي اما اگر ؛

عشق يعني رفتن با پاي سر ....

.عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

عشق يعني جان من قربان اوست ...

.عشق يعني خواندن از چشمان او ؛

حرفهاي دل ولی بی گفتگو .....

عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛

عشق يعني بوسه بي شهوتي .....

عشق ، يار مهربان زندگي ؛

بادبان و نردبان زندگي .....

عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

در كويري چشمه اي جاري شده ....

.يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار ....

.در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

عشق تاب آخرين برگ درخت ....

.عشق يعني روح را آراستن ؛

بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده ؛

عشق يعني گنگي گويا شده ....

.عشق يعني مهرباني در عمل ؛

خلق كيفيت به زنبور عسل ....

.عشق يعني گل به جاي خار باش ؛

پل به جاي اينهمه ديوار باش ....

.عشق يعني يك نگاه آشنا ؛

ديدن افتادگان زير پا ......

عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛

عشق يعني ماهي راهي شده .....

عشق يعني آهويي آرام و رام ؛

عشق صيادي بدون تير و دام .....

عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛

عشق يعني گل به روي شاخه ها ....

.عشق يعني از بديها اجتناب ؛

بردن پروانه از لاي كتاب

 

+نوشته شده دریکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:51 توسط ناهید |

تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم

....نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم

 میروی و من فقط نگاهت می کنم

اما برای . تماشایی تو 

شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمای تو را داشته باشم و

تنها همین یک لحظه باقی است

+نوشته شده درچهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط ناهید |

از انسان ها غمي به دل نگير

زيرا خود نيز غمگين اند با آنكه

تنهايند ولي از خود مي گريزند

زيرا به خود و عشق خود وبه

حقيقت خود شك دارند پس

دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

+نوشته شده درشنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:27 توسط ناهید |

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگ

مریم حیدر زاده

+نوشته شده درسه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:25 توسط ناهید |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگارصبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری 
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی 
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی 
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا 
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا 
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه 
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه 
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه 
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه 
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره 
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره 
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه 
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه 
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه 
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه 
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن 
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن 
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی 
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی 
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی 
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟ 
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی 
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی 
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه 
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه 
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی 
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی 
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه 
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه 
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون 
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون 
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن 
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن 
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت 
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت 
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت 
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت 
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه 
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه 
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی 
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی 
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی 
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی 
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره 
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوبار





+نوشته شده درشنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:25 توسط ناهید |

 

عشق دانی که سرآغازش چیست ؟

امتداد دو نگاه

یکی از عمق دل و قعر وجود ، آن یکی بعد سجود

آن زمانی که دو چشمت ،  پیله خواهش را به وجودم تابید

ودر آن ظلمت و تاریکی شب ،

جاده ای روشن را در فراسوی افق دید زدم

و تو آن یاور دیرینه من ، که در آن جاده سبز

هم نوا با دل سودا زده ام  ، پا به اقلیم عدم می نهی و می گذری

چشم من خیره به دنبال تو کز غور وجود

با دو دستی که به مهر آغشته است ، سوی من آیی و با نغز کلام

دل سرگشته و حیرانم را نزد خود می خوانی

آه ای یاور من

یاد آن روز که در سایه آن سرو  بلند ، سخنت بشنودم

تو به من گفتی ار آن چشمه نور، تو به من گفتی از آن کاخ بلور

گفتی آن چشمه نور ، چشم بر راه تو است

گفتی آن کاخ بلور، خواهد آن روز رسد که توأش پادشهی

من شنیدم که بگفتی اندرون دل تو، جایگاهی است تهی از برای دل من

من دلم اندر کف ، آمدم چشمه نور ، آمدم کاخ بلور

آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم

در درون دل من ،سبدی بود پر از گل محبت و صفا

لیک گلهای سبد اندر آن جایگه ظلمانی که توأش کاخ بخواندی

همگی پژمردند ، همگی افسردند

دیگر از آن همه گلهای قشنگ ، اثری باقی نیست

حال دیگر حتی ، اشکهای من هم ،  چاره مردگی آنها را نتوانند کنند

تو در آن به اصطلاح کاخ بلور

در کنار آن همه چشمه نور

سبد پرگل من را بردی                                                    

خنجر حسرت را تا به ته بر جگرم  بنشاندی

د رخیالت این است که دلم را بردی

لیک نزدم مردی

+نوشته شده درپنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:51 توسط ناهید |

باید خریدارم شوی

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

راز نهفته

زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد ؟ شکایتی که نکردم
چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی
از آن اسیر بلکش حمایتی که نکردم

نیش و نوش

 کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
 کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
 از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

دریای تهی

در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم
 در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

رنج زندگی

 هزار شکر که از رنج زندگی آسود
 وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

آواره

جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
 ولی چاره ندارم
 یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

 نیرنگ نسیم

نرم نرم از چک پیراهن تنش را بوسه داد
 سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم
زلق بی آرام او از آه من اید به رقص
شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم

+نوشته شده درچهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:21 توسط ناهید |