تبليغاتX
:: ادبیات ایران ::

ادبیات ایران

قطعه های ادبی بزارگان ایران



تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم

....نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم

 میروی و من فقط نگاهت می کنم

اما برای . تماشایی تو 

شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمای تو را داشته باشم و

تنها همین یک لحظه باقی است

+نوشته شده درچهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط ناهید |

از انسان ها غمي به دل نگير

زيرا خود نيز غمگين اند با آنكه

تنهايند ولي از خود مي گريزند

زيرا به خود و عشق خود وبه

حقيقت خود شك دارند پس

دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

+نوشته شده درشنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:27 توسط ناهید |

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگ

مریم حیدر زاده

+نوشته شده درسه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:25 توسط ناهید |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگارصبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری 
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی 
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی 
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا 
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا 
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه 
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه 
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه 
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه 
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره 
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره 
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه 
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه 
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه 
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه 
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن 
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن 
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی 
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی 
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی 
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟ 
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی 
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی 
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه 
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه 
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی 
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی 
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه 
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه 
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون 
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون 
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن 
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن 
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت 
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت 
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت 
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت 
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه 
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه 
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی 
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی 
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی 
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی 
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره 
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوبار





+نوشته شده درشنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:25 توسط ناهید |

 

عشق دانی که سرآغازش چیست ؟

امتداد دو نگاه

یکی از عمق دل و قعر وجود ، آن یکی بعد سجود

آن زمانی که دو چشمت ،  پیله خواهش را به وجودم تابید

ودر آن ظلمت و تاریکی شب ،

جاده ای روشن را در فراسوی افق دید زدم

و تو آن یاور دیرینه من ، که در آن جاده سبز

هم نوا با دل سودا زده ام  ، پا به اقلیم عدم می نهی و می گذری

چشم من خیره به دنبال تو کز غور وجود

با دو دستی که به مهر آغشته است ، سوی من آیی و با نغز کلام

دل سرگشته و حیرانم را نزد خود می خوانی

آه ای یاور من

یاد آن روز که در سایه آن سرو  بلند ، سخنت بشنودم

تو به من گفتی ار آن چشمه نور، تو به من گفتی از آن کاخ بلور

گفتی آن چشمه نور ، چشم بر راه تو است

گفتی آن کاخ بلور، خواهد آن روز رسد که توأش پادشهی

من شنیدم که بگفتی اندرون دل تو، جایگاهی است تهی از برای دل من

من دلم اندر کف ، آمدم چشمه نور ، آمدم کاخ بلور

آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم

در درون دل من ،سبدی بود پر از گل محبت و صفا

لیک گلهای سبد اندر آن جایگه ظلمانی که توأش کاخ بخواندی

همگی پژمردند ، همگی افسردند

دیگر از آن همه گلهای قشنگ ، اثری باقی نیست

حال دیگر حتی ، اشکهای من هم ،  چاره مردگی آنها را نتوانند کنند

تو در آن به اصطلاح کاخ بلور

در کنار آن همه چشمه نور

سبد پرگل من را بردی                                                    

خنجر حسرت را تا به ته بر جگرم  بنشاندی

د رخیالت این است که دلم را بردی

لیک نزدم مردی

+نوشته شده درپنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:51 توسط ناهید |

باید خریدارم شوی

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

راز نهفته

زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد ؟ شکایتی که نکردم
چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی
از آن اسیر بلکش حمایتی که نکردم

نیش و نوش

 کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
 کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
 از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

دریای تهی

در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم
 در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

رنج زندگی

 هزار شکر که از رنج زندگی آسود
 وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

آواره

جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
 ولی چاره ندارم
 یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

 نیرنگ نسیم

نرم نرم از چک پیراهن تنش را بوسه داد
 سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم
زلق بی آرام او از آه من اید به رقص
شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم

+نوشته شده درچهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:21 توسط ناهید |

سایه به سایه

رو به رو

هق هق گریه و سکوت

رفت

جدا شدم از او

تکه به تکه

بند بند

قلب منو صدای او

آه خدا
دلم کجاست

له شده زیر پای او

غم در خانه میزند

گریه امان نمیدهد

باز کنید

بازه ,باز

دوست به
خانه میشود

سهم من است از عاشقی

شمع و شب و غم و سکوت

ستاره های بی فروغ

دست نکش به صورتم

دست نکش به صورتم

به خون نشسته اشک من

آه خدا
دلم شکست

تکه به تکه

بند بند

پاره به پاره میرود

+نوشته شده درشنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:20 توسط ناهید |

 

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

هوروش نوابي

+نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:48 توسط ناهید |

 

خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:34 توسط ناهید |

مردها در چارچوب عشق و محبت،به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی مردها همین بس که در مقابل قلب عاشق و فریب خوده ی یک زن احساس می کنند که مردند!!!

تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از ... عاجزتر از یک اسیر گداتر از گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمن�`ا به پیش،گدایی عشق می کنند،اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن،راحت شد یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده!!!

و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جستجو می کنند.در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر...

دکتر شریعتی

+نوشته شده درشنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:7 توسط ناهید |