ادبیات ایران

قطعه های ادبی بزرگان ایران

حرف دل من


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی

 شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

 کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! 

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش… 

شروع می‌کنی به خرج کردنشان! 

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی 

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند 

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد 

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد 

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!

یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟ 

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! 

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری… 

اما بگذار به سن تو برسند! 

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد

 بیاورند

 

غریب است دوست داشتن. 

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ 

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. 

تقصیر از ما نیست؛ 

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند 


دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 9:34  توسط ناهید  | 

باران

دیریست دلم گرفته باران


اشکم که ز غم سرشته باران

 

چندیست "اسیر دست اویم"


بر لوح دلم نوشته باران!


باران! دل من چو راز دارد،


از او طلب نیاز دارد،

 

آن ماه سفر کرده ی دیروز،


مرغیست خموش و ناز دارد.


باران به دلم غمی نشسته


من بال و پرم. ولی شکسته!

 

باران مه من چه حال دارد؟؟؟


این دل ز تو هم سوال دارد!


باران برِ من ببار باران


از او خبری بیار باران

 

آه ای دل ناصبور، صبری


آرام بمان، قرار قدری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 9:34  توسط ناهید  | 

حکمت - چهار پاسخ

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.



اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به

او نخورد.


او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!



دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار

 تا نیفتی.


 

گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟


سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از

 کجا اورده ای؟


کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری

بگو که

 

این روشنایی کجا رفت؟



چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.

 


گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

 


گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از

خود خبرم

 

 نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:23  توسط ناهید  | 

اثری از : زنده یاد قیصر امین پور

پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد كنار ابرها


 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا


 

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور


 

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره، پولكی از تاج او


 

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، كهكشان


 

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش


 

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب


 

هیچ كس از جای او آگاه نیست

هیچ كس را در حضورش راه نیست


 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود


 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین


 

بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود


 

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت


 

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها


 

زود می گفتند : این كار خداست

پرس وجو از كار او كاری خداست


 

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است


 

تا ببندی چشم، كورت می كند

تا شدی نزدیك، دورت می كند


 

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند


 

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود


 

خواب می دیدم كه غرق آتشم

در دهان اژدهای سركشم


 

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین


 

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...


 

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا


 

هر چه می كردم، همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود


 

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه


 

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله


 

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:34  توسط ناهید  | 

تا كه یك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر


 

در میان راه، در یك روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا


 

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!


 

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


 

با وضویی، دست و رویی تازه كرد

با دل خود، گفتگویی تازه كرد


 

گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟


 

گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست


 

مهربان وساده و بی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است


 

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی


 

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست


 

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است


 

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد


 

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است...


 

...


 

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست


 

دوستی، از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر


 

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد


 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود


 

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا


 

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره ی دل را برایش باز كرد


 

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد


 

چكه چكه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت


 

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد


 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سكوت آواز خواند


 

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد


 

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت


 

مثل این شعر روان وآشنا :

"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:33  توسط ناهید  | 

يک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی ليلا نشست

عشق آن شب مستِ مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده ای
بر صليب عشق دارم کرده ای

جام ليلا را به دستم داده ای
وندر اين بازی شکستم داده ای

نيشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از ليلاست آنم می زنی

خسته ام زين عشق ، دل خونم نکن
من که مجنونم ، تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلای تو ... من نيستم

گفت ای ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربَّت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
ديدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حريم خانه ام در می زنی

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 10:21  توسط ناهید  | 

فقر

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

 فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

 فقر ، همه جا سر ميكشد ........

 فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ..


دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 10:8  توسط ناهید  | 

مرا امروز دل تنگ است مرا راهی نشانم ده.

به سوی اوج ویرانی به پیشت آشیانم ده.

نه فردایم به از امروز نه امروزم به از دیروز بود؛

مرا خود رانده است از خود تو تنهایی پناهم ده.

به مكر دلخوشی خفتم به جنگ بی كسی رفتم

شگفتا! دل فریبا بود سپاه بی كسی بی تا سپاه من پر از تنها

سلاحم خرده ی دل ها دگر هرگز نگویم این سخن را هیچ دگر

 هرگز نگویم،

بی كسی بی كس تر از ما بود. فغان و داد و فریادی تو تنهایی!

 رفیق روز تنهایی؛ گزیری را نشانم ده هوای چشم من شرجی،

 سمای قلب من ابری، زمین هستی ام ... ؛ تو خشكی را،تو

خورشیدی، تو ابری را نشانم ده.

فلك با من نمی سازد سیاهی رنگ رخسارم تو ای پژواك تنهایی

 جواب بی ریایم ده جواب بی ریایم ده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 9:36  توسط ناهید  | 

خانه ی دوست کجاست؟

خانه ی دوست کجاست؟


چه کسی می پرسید


خانه ی دوست زمانی به پس کوچه ی تنهایی بود


با دری باز، و یک پنجره ی رو به خدا


باغچه ای داشت پر از اطلسی همدردی


بوی عطر دل پاک، همه جا حس می شد


تک درخت ته باغ، پُر ز برگ دلِ خوش


که به آهنگ نسیم سحری می رقصید


ولی امروز دگر خانه تهی ست


قفل نفرت بدرش بسته کسی


در پس پنجره اش پرده ی رخوت پیداست


بوی حسرت ز در و پیکر خانه جاری ست


خانه متروک شده از نم بیرحمی ها


تک درخت ته باغ، شده مسموم ز هوای نفرت


... دیر زمانیست که در این خانه کسی


ننهادست قدم با دل باز

 

خانه دوست کجاست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 11:11  توسط ناهید  | 

در دلنشینی یک دیدار

فاصله ها فرو میریزند


تپش قلب ها


فریاد سکوت میشوند


و دستها


پلی برای روایت دو احساس


و چشم ها


روشنی فرداهای مجهول

دستان من و تو دور از هم و باهم


خواهند نوشت


در این لحظه های دیر پا


قصه شب ها و تنهائی دل ها را


قصه چشم ها و نگاه های انتظار را


قصه غم ها و اشک های سوزان را


قصه رازها و نیاز های بی پایان را

 

من و تو دور نبودیم چنین


من و تو هر دو ز یک طایفه ایم


من و تو هر دو ز یک قافله ایم


با من احساس غریبی مکن امروز


من و تو زاده ز یک احساسیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 10:51  توسط ناهید  |