ادبیات ایران |
قطعه های ادبی بزارگان ایران |
بارالها +نوشته شده درشنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:22 توسط ناهید |
دسته اول آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. دسته دوم آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است. دسته سوم آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. دسته چهارم آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. +نوشته شده درپنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:17 توسط ناهید | پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم *** +نوشته شده درشنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:46 توسط ناهید | اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ... .عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .... .عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ... .عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل ولی بی گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .... .يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .... .در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .... .عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .... .عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .... .عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .... .عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا ...... عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده ..... عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام ..... عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .... .عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
+نوشته شده دریکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:51 توسط ناهید | تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ....نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم میروی و من فقط نگاهت می کنم اما برای . تماشایی تو شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمای تو را داشته باشم و تنها همین یک لحظه باقی است +نوشته شده درچهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط ناهید | از انسان ها غمي به دل نگير زيرا خود نيز غمگين اند با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و عشق خود وبه حقيقت خود شك دارند پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند +نوشته شده درشنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:27 توسط ناهید | سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم مریم حیدر زاده +نوشته شده درسه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:25 توسط ناهید |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگارصبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری +نوشته شده درشنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:25 توسط ناهید |
عشق دانی که سرآغازش چیست ؟ امتداد دو نگاه یکی از عمق دل و قعر وجود ، آن یکی بعد سجود آن زمانی که دو چشمت ، پیله خواهش را به وجودم تابید ودر آن ظلمت و تاریکی شب ، جاده ای روشن را در فراسوی افق دید زدم و تو آن یاور دیرینه من ، که در آن جاده سبز هم نوا با دل سودا زده ام ، پا به اقلیم عدم می نهی و می گذری چشم من خیره به دنبال تو کز غور وجود با دو دستی که به مهر آغشته است ، سوی من آیی و با نغز کلام دل سرگشته و حیرانم را نزد خود می خوانی آه ای یاور من یاد آن روز که در سایه آن سرو بلند ، سخنت بشنودم تو به من گفتی ار آن چشمه نور، تو به من گفتی از آن کاخ بلور گفتی آن چشمه نور ، چشم بر راه تو است گفتی آن کاخ بلور، خواهد آن روز رسد که توأش پادشهی من شنیدم که بگفتی اندرون دل تو، جایگاهی است تهی از برای دل من من دلم اندر کف ، آمدم چشمه نور ، آمدم کاخ بلور آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم در درون دل من ،سبدی بود پر از گل محبت و صفا لیک گلهای سبد اندر آن جایگه ظلمانی که توأش کاخ بخواندی همگی پژمردند ، همگی افسردند دیگر از آن همه گلهای قشنگ ، اثری باقی نیست حال دیگر حتی ، اشکهای من هم ، چاره مردگی آنها را نتوانند کنند تو در آن به اصطلاح کاخ بلور در کنار آن همه چشمه نور سبد پرگل من را بردی خنجر حسرت را تا به ته بر جگرم بنشاندی د رخیالت این است که دلم را بردی لیک نزدم مردی +نوشته شده درپنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:51 توسط ناهید | باید خریدارم شوی باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م راز نهفته
زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم نیش و نوش
کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد دریای تهی
در جام فلک باده بی دردسری نیست رنج زندگی
هزار شکر که از رنج زندگی آسود آواره
جز کوی تو جای من آواره ندارم نیرنگ نسیم
نرم نرم از چک پیراهن تنش را بوسه داد +نوشته شده درچهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:21 توسط ناهید | | دوستانی که میخوان از آپ شدن وبلاگ با خبر بشن این ایدی رو اد کنند پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 پيوندها هک و دانلود نرم افزار انتظار سبز پرسش سبز کهن دیارا مام میهن پرواز مهتاب دانلود عکس.... حرف دل مجتبی ایالات مرکزی خنده روانشناسی شعر جک داریوش کمانی باورهای استوار هرچی فکرشو بکنی در بازار سیاه پیدا میشه راه بی پایان رپ کرمانشاه (سروش) طراح قالب آرش پارسا پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |